Friday, November 2, 2018

خاطرات زنا

خاطرات زنا
#پورن_بلاگ  شماره‌ی ۸ |

بررسی کتاب / نوشته‌ی آمیا سرینیواسان / مترجم: عبدی کلانتری


توضیح مترجم: با کتاب کوچک «خاطرات زنا» (The Incest Diary) نخستین بار از طریق این مقاله آشنا شدم. ناشر کتاب «فارار، استراوس، ژیرو» که از معتبرترین و مشهورترین انتشاراتی‌های آمریکا محسوب می‌شود و ماهنامه‌ی روشنفکریِ «هارپرز» که این مقاله در آن چاپ شده هر دو به اهمیت این کتاب که خاطرات واقعی زنی جوان است شهادت می‌دهند. ترغیب شدم این نوشته را، به قلم خانم «آمیا سرینیواسان»*، استاد فلسفه در لندن و آکسفورد و نظریه‌پرداز فمینیست،  برای «پورن‌بلاگ» ترجمه کنم. ذکر دو نکته اینجا ضروری است: با آنکه خود من در نوشته‌هایم از زبان صریح جنسی می‌پرهیزم در اینجا برای وفاداری به متنِ اصلی مجبور شدم در دو سه مورد، با اکراه، معادل فارسی چنین زبانی که مستهجن شمرده شده را بیاورم و ضمن پوزش باید آگاهی بدهم اگر درین‌باره برخی خوانندگان حساسیت داشته‌باشند از خواندن صرف‌نظر کنند. دوم و مهمتر، وظیفه دارم هشدار بدهم خواندن این مقاله برای کسانی که در کودکی مورد آزار جنسی قرار گرفته‌اند می‌تواند دردناک باشد. 
/// ع. ک.


نقل این مقاله یا بخش‌هایی از آن در رسانه‌ها، شبکه‌های اجتماعی، و سایت‌های اینترنتی اکیداً ممنوع است. 




«خاطرات زنا» از نوع یا ژانری نیست که به آن «خاطرات آزار جنسی» می‌گویند، هرچند به‌هرحال روایتی واقعی از تجاوز جنسی است. نویسنده‌اش که در این کتاب نام خود را فاش نمی‌کند نخستین‌بار هنگامی که طفلی سه‌ساله بود از سوی پدر مورد تجاوز قرار گرفت، آخرین بار هم که با پدرش همخوابه شد ۲۱ سال داشت. (همیشه با «رضایت»، هرچند کتاب را که می‌خوانیم این تلقی از سکس «با رضایت دو طرف» بی‌معنی جلوه می‌کند.) در همان همخوابگی نهایی، در خانه‌‌ای کنار ساحل که محل بزرگ‌شدن دخترک بوده، بعد از نوشیدن «جین و تانیک» روی ایوان، زن جوان می‌نویسد، «به چنان اورگاسم شدیدی رسیدم که از همه‌ی اورگاسم‌های بعدی طی دوازده‌سال ازدواج عمیق‌تر بود.»

ژانر متداولِ «خاطرات آزار جنسی» معمولاً با بی‌گناهیِ دوران کودکی شروع می‌شود، سپس به اعماق تاریک دنیای سکس و خشونت در نوجوانی فرومی‌غلطد، در پایان هم زمینه را باز می‌گذارد برای بارقه‌ای امید، روزنی کوچک به سوی نور و آرامش روحی. اما «خاطرات زنا» از ظلمت می‌آغازد و در ظلمت پایان می‌گیرد. برای راویِ این خاطرات، هرگز «خود»ی پیش از تجاوز وجود نداشته، بنابراین در پایان هم «خود»ی در کار نیست که بتوان نجاتش داد و رهایی بخشید. او اساساً زمانی پا به عرصه‌ی وجود می‌گذارد که پیشاپیش «اوبژه»ی تمنای جنسی و سادیسم پدرش شده‌است. چنانکه بارها گوشزد می‌کند، او «مخلوق» پدرش است، «به خاطر پدرش زاده شده‌است.» (دو روز پس از تولد او، پدرش در دفتری یادداشت می‌گذارد که، «یه روزی این بچه شروع به گاییدن می‌کنه.»)

اینجا خلاصی و رستگاری‌ای در کار نیست، فقط حلقه‌ی تکرارشونده‌ی تمنا و تنفر است، بیزاریِ مکرری که از نسل به نسل منتقل شده ــ پدرش هم خود مورد تجاوز پدربزرگش قرار گرفته ــ و این بار طی یک نسل مدام خود را از نو می‌سازد.

در اواخرِ روایت، توصیفی داریم از همسر کنونیِ راوی که «کارل» نام دارد. کارل ظاهری نازنین و خوش‌برخورد دارد، ژاکت‌های بافتنی قدیمی به تن می‌کند، به شاعران کلاسیک علاقه دارد و روی ایوان که نشسته‌اند شعرهای «کلایست» (شاعر آلمانی) را با صدای بلند برای راوی می‌خواند و او می‌اندیشد «کیرش درست مثل کیر پدرم است.» لذت کارل در این است که راوی را تهدید به ضرب‌وشتم کند، و راوی به نوبه‌ی خود هرچه ترس‌اش بالاتر می‌رود به همان اندازه از لحاظ جنسی بیشتر تحریک می‌شود و به همان مقدار عشق او به کارل فزون‌تر. کارل دست و پای زن جوان را می‌بندد و در گنجه زندانی‌اش می‌کند، درست همان کاری که پدرش با او می‌کرد، و بعد که او را از گنجه بیرون می‌آورد، با خشونت تمام دهان او را می‌‌گ..د و به او یادآور می‌شود که «حقیقت ما درست آنجا آشکار می‌شود که همخوابگی می‌کنیم.»

ارزیابی منتقدان
منتقدان روی‌هم‌رفته در مواجهه با «خاطرات زنا» نمی‌دانستند چه موضعی باید اتخاذ کنند. به اشتباه، بسیاری از آنها این کتاب را از نوع «خاطرات آزار جنسی» به حساب آوردند  وگفتند همان معضلِ همیشگی در این ژانر را پیش‌می‌کشد یعنی با خواندن آن ممکن است آدم‌های منحرف، یا حتا خوانندگان عادی مثل خود ما، بیشتر حواس‌شان کشیده‌ ‌شود به خصلت تحریک‌کننده‌ی روایت و قلقلک لذتبخشِ آن. «نیوزویک» کتاب را این‌طور توصیف کرد: «این هم افزوده‌ی دیگری است به بازار پررونق کتابهای مرهم‌گذار‌ـوـ‎‌بهبود بخش.» منتقد نشریه‌ی «تلگراف» خانم «آلیسون پی‌یرسون» نوشت «خوانندگانی که بیشترین استقبال را از این کتاب می‌کنند» بچه‌بازها هستند! «دیوید آرونویچ» در «تایمز لندن» نوشت که در قطار مسافربری نمی‌توانست به خواندن ادامه دهد چون در صندلی روبروی او پدری با دختر جوانش نشسته بودند: «نمی‌خواستم در آن لحظه، چنین افکار و تصاویری در ذهنم داشته‌باشم.»

زبان رُک و رکیک کتاب نیز عده‌ای را برآشفت. «دوایت گارنر» منتقد ادبی «نیویورک تایمز» مدعی است که این دفتر خاطرات «زبانِ پورنِ متأخر را به کار می‌گیرد.» زبانی که در بیشتر موارد نمی‌توان آنرا در رسانه‌های روزمره‌ی خانوادگی نقل کرد. سپس این جمله‌ها را از کتاب می‌آورد، جملاتی که مربوط به قبل از آخرین سکس راوی با پدرش است: «بدنم تماماً سکسِ خالص شده‌بود. پدر به نوبه‌ی خودش، خود را در چشم من تبدیل به یک اُبژه یا شیء جنسی کرده‌بود. من او را اُبژه می‌کردم درست همانگونه که خودم را اُبژه می‌کردم برای چشمان او.»

بله این جملات چندان صراحتِ سکسی ندارند ــ چون در جابه‌جای کتاب مدام از کلمات «کیر» (cock) و «کُس» (pussy) استفاده‌شده ــ اما آیا به راستی می‌توان این‌ها را «زبان پورن» به حساب آورد؟ نگرانی بسیاری از منتقدان بیش از هرچیز از این بود که خودِ راوی علناً می‌پذیرد که گهگاه از تجاوز پدر لذت می‌بُرده‌است؛ که علارغم اکراه، بازهم دلش سخت هوای سکس با پدر را داشت؛ که حتا زمانی هم که کودک بود دلش می‌خواست بعضی وقت‌ها «پدر را اغوا کند.» آیا این گفته‌ها تأیید همان شوخیِ قدیمی بچه‌بازها نیست که کودک خودش دلش می‌خواهد؟

حس‌ها و پروازها
واقعاً آدم نمی‌تواند «خاطرات زنا» را در این نوع انتقادها به درستی تشخیص دهد. این کتاب، با کنترل دقیقی که بر اجزایش دارد، به طرزی بی‌نظیر و بی‌نقص به بیان درآمده‌است؛ بیانی که قادر است خواننده را به‌هم بریزد، پریشان و خشمگین سازد، اما همزمان او را جادو کند و در لحظه‌هایی، با آن خشونتِ صامت و ساکت، دل ما را  به افسون خود برباید. بنگرید چطور توصیف می‌کند وقتی را در نوجوانی که می‌خواسته مادرش را نسبت به آزار و تجاوز درون خانواده واقف کند، مادری که خود را به نادانی می‌زده‌است.

در موزه‌ی تاریخِ طبیعی «لاسپکولا» در شهر فلورانس، تصاویری از زیبارویانِ قرن هجدهم را به مادر نشان می‌دهم؛ زنانی با اندام زیبا که به قتل رسیده‌اند و در این نقاشی‌ها پیکر زیبای آنها پارِه‌شده، با امعاء و احشایی که بیرون زده ــ روده‌ها و جگر و معده، قلب، کلیه‎ها . . همه بیرون ریخته‌اند آنجا که پوست تن صاف و رخشنده‌ است و صورت‌ها در آرامش، گوشواره به گوش، آرمیده برتختی از بافته‌های توری.

«خاطرات زنا» خود مملو از تصاویر زنده است. ۱۴۴ صفحه از روایت‌های کوتاه دلخراش که نه با توالی زمانی، بلکه بر اساس منطقِ همخوانی و ناهمخوانیِ حسی سازمان یافته‌اند.  مزه‌ها، بوها، و صداها  به وضوح در خاطر مانده: حسِ «شیرین و چسبناک» مربای آلبالو روی آلتِ پدرش «مخلوط با طعمِ لیزابه‌ی مردیِ او» . . . «جنس کرباسِ دودگرفته‌»ی تشکی که روی آن به او تجاوز می‌شود . . . خش خش آرام لباس‌ها که بر کف اتاق می‌لغزند . . . رایحه‌ی آرامبخش کِرِم «نیوه‌آ»ی مادر که دخترک همه‌جا با خودش می‌برد درحالیکه انگشت شست‌اش را می‌مکد. این‌ها پرکشیدن‌های کوتاهی است در حافظه‌ی راوی، به هنگامی که بدن‌اش به اسارت گرفته‌شده‌است. وقتی به یاد می‌آورد روزی را که در وان حمام خانه، پدر به او تجاوز کرد و او را در حوضچه‌ای از خون به جا گذاشت و رفت، او فقط می‌تواند آن صحنه را «یا از بالا نظاره کند، جایی بر فراز هردوی ما، و یا فقط از چشم پدرم.» در یک تجاوز دیگر، می‌گوید «به آسمان پرکشیدم، بالا، بالاتر، بالای بالا، و پایین را نگاه کردم، دخترکی دیدم با پدرش . . . شاید هشت یا نُه سالش بود.»

راوی نقل می‌کند که چگونه هنرمندِ تندیس‌ساز معاصر آمریکایی «ریچارد سِه‌را» (Serra) هنگامی که پسرکی کوچک بود،
در کنار ساحل ایستاده بود و نظاره می‌کرد یک کشتیِ قدیمی را که داشتند به آب می‌انداختند. آن جسم غول‌آسا به پهنه‌ی دریا درغلطید و آب‌ها را به تلاطمی هراسناک انداخت همزمان که آب متلاطم هم آن جسم را در آغوش گرفته‌بود. ریچارد سه‌را می‌گوید به باور او همه‌ی کارهای تجسمی‌اش در حقیقت درباره‌ی تجربه‌ی همان روز است؛ تجربه‌ی انتقال ماده‌ی انبوه و بزرگ و اجسام بسیار سنگین که به گونه‌ای در حالت شناور بودن حفظ گشته‌اند. شاید هرچه در زندگی انجام می‌دهم مربوط به این باشد که پدرم زمانی شروع به تجاوز به من کرد که هنوز نمی‌توانستم بخوانم و بنویسم. (مترجم: آثار معروف ریچارد سه‌را متشکل است از اجسام آبستره‌ی بسیار حجیم و بزرگ و سنگین که فضای زیادی را اشغال می‌کند و بیننده را در مقابل یا درونِ لایه‌های خود دچار نوعی عدم تعادلِ حسّی می‌سازد.)


به کرات گفته شده که فردی که در کودکی مورد آزار جنسی قرار گرفته باشد در تمام طول زندگی دست به هرکاری که بزند به نحوی از انحاء متأثر از آن زخم آغازین است. اما نکته‌ای که راوی در اینجا برآن انگشت می‌گذارد فقط آزار در کودکی به خودیِ خود نیست بلکه درباره‌‌ی نوع خاصی از تجاوز است که بسیار زودهنگام روی می‌دهد یعنی قبل از آنکه کودک بتواند ابزار بیانی پیدا کند، چه برای بازگویی نزد دیگران و چه خطاب درونی به خودش؛ زمانی که تنها شکل بیان برای کودک فقط تصاویر هستند، نه کلمات. این کتاب فقط روایتی ساده از تجاوز در کودکی نیست بلکه درباره‌ی شیوه‌ها و نحوه‌هایی است که خود عمل تجاوز پارامترهای بیانی و توصیفی را تعیین می‌کند تا در آینده به‌کار گرفته شوند، یعنی اینکه بعدها چگونه تجاوز باید به زبان درآید، خود توسط تجاوز (در آگاهی) شکل گرفته‌است: به شکل تکه‌تکه‌های حسی، تقریباً خالی از بیان عاطفی و تأثری (اَفِکت)؛ تکه‌های کوچک تجریدی، انتزاع شده از تراما با بیانی بی‌تفاوت و خونسرد.

نویسنده به یاد می‌آورد در کلاس هشتم او را به دفتر معلم صدا می‌زنند که راجع به خاطرات روزانه‌‌اش صحبتی داشته‌باشند. آموزگار می‌خواهد بداند چرا این دختر نوجوان هیچگاه از خودش حرف نمی‌زند، فقط از آب و هوا و «جنگ خلیج فارس» توصیف به دست می‌دهد. پاسخ بدون شک آن است که واژه‌ها به همان اندازه که معنی را منتقل می‌کنند، همان‌قدر هم ممکن است مکنونات را بیرون بریزند. از خودش که حرف می‌زند، آنچه در خاطرش مانده، این است که پدر با تقلیدِ لحن کودکانه از او می‌پرسد آیا دلش می‌خواهد «بروند و بگایند؟» به یاد می‌آورد «کف دست‌هام عرق می‌کرد.» و دخترک هم با صدای کودکانه‌اش پاسخ می‌داده، «آره، بریم بگاییم.»

درد ـ لذت
فقط زمانی که نویسنده، در مواردی نادر، آن انتزاع‌های سرد را می‌شکند و بیرون می‌زند تا بیانی تأثرآمیزتر و به عاطفه نزدیک‌تر اتخاد کند، آن زمان است که بیش از همیشه ما را تکان می‌دهد:
امروز در کتابی راجع به شکنجه خواندم که هرچه بیشتر به زندانی تجاوز شود احتمال اینکه از آن تجربه لذت نصیب‌اش شود بیشتر می‌شود. لذت به عنوان تنها وسیله‌ برای زنده‌ماندن. تجاوز بیشتر و بیشتر؛ لذتِ بیشتر. آیا معنی‌اش این است که من بیشترین لذتِ دنیا نصیبم شده؟  بدن من تبدیل به شور و جذبه‌ی خالص شده. حتا نوشتن همین کلمات بی‌اختیار مرا تحریک می‌کند. به پدرم فکر می‌کنم و خیس می‌شوم . . . پدرم همه‌ی لذت جنسیِ من است. دست و پای من بسته‌است و او دارد اسپرم خودش را با دست در دهانم می‌گذارد؛ با دست به من چیزی می‌خوراند که همین الان توی کف دستش انزال کرده‌است. لذت هردوی ما در انفجار نور منعکس می‌شود. احساس می‌کنم خدا در قلب من حجیم‌تر می‌شود. اسپرم او را می‌بلعم درحالیکه به صندلی بسته‌شده‌ام و شعاع‌های نور از سر و صورتم عبور می‌کند و بیرون می‌زند.

«خاطرات زنا» به همان اندازه که کتابی راجع به درد است، همان‌اندازه هم کتابی است راجع به لذت. راوی با حسی شهوت‌آلود پدرش را طلب را می‌کرده و هنوز هم می‌کند. وقتی که پی می‌برد پدر با مادرش هم می‌خوابد سراپا خشم می‌شود. در هشت‌سالگی به خانه‌ی جدیدی نقل مکان می‌کنند و او به این تصور است که اتاق خواب اصلیِ خانه به او و پدرش تعلق خواهد گرفت. دو سال بعد که پدر و مادر جدا شده‌اند، او شروع می‌کند پدر را به اتاق خود کشاندن برای معاشقه. حتا زمانی که دیگر آزار و همخوابگی‌ها به پایان رسیده، او نمی‌تواند بدون تصور کردن چهره‌ی پدرش به ارگاسم برسد: «انگار که نهایت تجربه‌ی اروتیک من این است که توسط همان مردی که مرا خلق کرده مورد تجاوز قرار بگیرم.»  طی سالها بارها خوابی را می‌بیند که تنها ساکنان دنیا فقط او و پدرش هستند که «تا دل‌مان بخواهد با هم سکس داریم.» می‌نویسد، «پدرم راز من است. اما زیر این راز بازهم راز دیگری نهفته‌است: من این سکس را بعضی‌ وقت‌ها دوست داشتم، بعضی اوقات هوس می‌کردم، و بعضی وقت‌ها خودم بودم که اغوا به کار می‌بردم که بیاید و مرا بگاید.»

«لولیتا» (شاهکار ولادیمیر ناباکف ـ م) کتابی است که در ظاهر امر راجع به اغواگری نوشته‌شده اما در حقیقت درباره‌ی تجاوز است. «خاطرات زنا» برعکس خودش را همچون کتابی درباره‌ی تجاوز می‌نمایاند اما در حقیقت راجع به اغواشدن و اغواکردن است. اما حتا این استعاره هم حقیقت مهم‌تری را می‌پوشاند ــ بگوییم رازی نهفته زیر یک راز که خود بازهم زیر راز دیگری پنهان است ــ این که بعضی اوقات، تجاوز و فریفتاری، اجبار و کشش، اصلاً متضاد یکدیگر نیستند. به همین دلیل این پرسش که آیا کودک «خودش آنرا می‌خواهد» یا نمی‌خواهد، در ارتباط با توجیه اخلاقی بچه‌بازی، سوآلی نامربوط است. (همان نکته‌ای که منحرفان بچه‌باز و بسیاری از منتقدان از چشم‌شان افتاده بود.) نه از این لحاظ که کودک خودش می‌خواهد یا نمی‌خواهد بلکه به این دلیل که «خواستن»، خودش فعلی است که توسط خشونت بزرگسالان ساخته و تعبیه می‌شود؛ و نه فقط به‌زبان آوردن این خواستن. چون  به هرحال اگر کودکی خودش اظهار کند که «آره بریم بگاییم» در ظاهر شباهت به خواستن و رضایت دارد اما خود این «خواستن» که واقعی هم هست یک برساخته‌است. وقتی که قربانیِ آزار جنسی اعلام می‌کند که خودش هم می‌خواسته، دارد به ما می‌فهماند که این همان شخصیتی است که عمل هتک لازم دارد تا او به قالب‌اش درآید. راوی می‌گوید «انگار» این طور است که وسوسه‌ی جنسی او این باشد که توسط مردی که او را ساخته مورد تجاوز قرار گیرد. این‌جا او آگاهانه حقیقتی تلخ‌تر را می‌خواهد کنار بزند: «انگار»ی در کار نیست، این فقط «انگار» نیست که او از لحاظ جنسی وسوسه‌ی مردی را دارد که نیمی از ماده‌ی ژنتیک او را به او بخشیده، به او خوراک و پوشاک داده، و او را تبدیل به چیزی کرده که همیشه طلب و تمنای آن مرد را داشته باشد. «انگار» نه، او واقعاً و حقیقتاً وسوسه‌ی سکس با آن مرد را در وجودش حمل می‌کند. چطور ممکن است جز این باشد؟ در توصیف  پدری که پس از حبسِ او در گنجه، دخترک  را بیرون می‌آورد، می‌پرسد «مگر می‌شد مردی که مرا از بند آزاد می‌کرد دوست نداشته باشم؟»

«خاطرات زنا» هراندازه که بخواهیم برای ما شاهد دارد که «خواستن» یا نخواستن پرسشی نامربوط است. هتک و تجاوز، راوی را تبدیل به کودکی می‌کند ترسیده، از خود منزجر، و پرخاشجو. او حاضر نیست زبان‌اش را به کسی نشان‌دهد چون می‌ترسد مردم بفهمند او آلت کسی را لیسیده‌است. وقتی در کلاس رقصِ باله پاهایش را باز می‌کند واهمه دارد که کسی بفهمد او مورد دخول قرار گرفته‌است. (این واهمه‌ها همه به شکل‌های کودکانه بروز می‌کنند اما حالتی پیشگویانه دارند. کارل، همسر کنونی او، که «نیازش را به خشونت بو کشیده»، فقط یکی از آن مردانی است که راحت راز او را کشف می‌کنند و از آن بهره می‌گیرند: معلم پیانو که زبانش را به حلق دخترک فرو می‌کند؛ دوست پدرش که وقتی دختر شانزده ساله شده قول یک اتوموبیل لوکس را به او می‌دهد به شرطی که بگذارد دستش را تا مچ به او  فرو کند؛ یا سرمایه‌دار متأهلی که، وقتی دخترک پس از دبیرستان برای دوره‌ای با بورسیه به کشور شیلی سفر کرده، او را معشوق خودش می‌کند؛ یا پولدار محترمی که به موزه‌ها اهدائیه می‌دهد و به هنگام کارآموزیِ تابستانی به او تجاوز می‌کند؛ یا مردی که در یک مشروب‌فروشی او را بلند می‌کند با گفتن این جمله که شبیه دختری به نظر می‌رسد که بابا ترتیب او را داده؛ و غیره.) او با عروسکی بازی می‌کند که دایناسورهای برادرش به آن تجاوز می‌کنند و بعد موهای عروسک را می‌کند و سرش را جدا می‌کند. دست‌هایش را مدام آن‌قدر می‌شوید که پوست می‌اندازند. روی رادیاتور داغ (شوفاژ) آنقدر می‌نشیند که بوی گوشت سوخته‌اش به مشام برسد و اطرافیان مجبور شوند او را به بیمارستان برسانند. در خواربار فروشی‌ها از آدم‌های بزرگ خواهش می‌کند که او را با خود به خانه‌ی خودشان ببرند. در دفترچه‌اش دخترانی را نقاشی می‌کند که بر سر آسمانخراش‌ها به میخ کشیده‌شده‌اند. شب‌ها رختخوابش را خیس می‌کند. به کابوس‌هایی دچار است که در آنها، بالای درخت‌ها، «پوستِ کنده‌ شده‌ی سر او با موهای بلند بر شاخه‌های شکوفه‌کرده آویزان شده است.»

مادر کجا بود؟
مادر کجا بود؟ پاسخ کوتاه آن‌است که مادر هم بود و هم نبود؛ آگاه به اینکه چه اتفاقی دارد می‌افتد (در رقابت با دختر خودش برای جلب محبت شوهر، دخترک را «هرجایی» و «جنده» خواندن، آرزوی مرگش را کردن) و همزمان ظاهراً غافل و بی‌خبر، گم‌شده در ابر خودشیفتگیِ ناشی از نارضایتی و انبوه مشکلات زندگی. (این خانواده از لحاظ فرهنگی صاحب‌امتیاز و سطح بالاست هرچند نه الزاماً دارای ثروت زیاد؛ با امکاناتی نظیر اسب‌سواری، کتاب‌های نفیس هنری، تدریس خصوصی که هزینه‌اش را پدربزرگ و مادربزرگ در لندن می‌پردازند، سفرهای آموزشی به دانشگاههای پرینستون، برین‌مار، ولزلی؛ پسرعمو در دانشگاه هاروارد؛ اشتیاق نوجوانی که روزی برای هفته‌نامه‌ی «نیویورکر» داستان‌کوتاه بنویسد ــ آرزویی که به احتمال زیاد حالا باید متحقق شده باشد.) مادر وقتی چشمش می‌افتد به لکه‌های خون روی ملافه‌های دخترک نابالغ، ملافه‌هایی با طراحی اسب‌های یک‌شاخ افسانه‌ای، هیچ به روی خودش نمی‌آورد. سال‌ها بعد، وقتی که راوی از کالج به خانه برمی‌گردد، روزها از رختخواب بیرون نمی‌آید و همانجا گریه می‌کند تا بالاخره به مادر یادآور شود سالها مورد تجاوز قرار می‌گرفته، و ذکر آن خونی که بر ملافه‌ها ریخته‌شده بود. مادرش بازوی او را لمس می‌کند اما بازهم چیزی به زبان نمی‌آورد.

موارد دیگری از این قصور مادرانه را شاهد هستیم از سوی زنان دیگر، به همان نحو که تجاوز اصلی پدرانه توسط مردان دیگر تکرار می‌شود. وقتی که راوی هنوز به دبیرستان می‌رود موضوع تجاوز را با مادربزرگش (مادرِ مادرش) در میان می‌گذارد، در پاسخ می‌شنود «برات یک ساندویچ  ماهی درست کنم؟» یک دوست خانوادگی، زنی «زیبا، قوی، شجاع»، از همان نوع زنانی که راوی آرزو دارد وقتی بزرگ شد مثل‌ آنها باشد (همه‌ی ما می‌خواهیم آن گونه زنی باشیم)، دستش را روی دهان دختر می‌گذارد و می‌گوید بهتر است ماجرا را فراموش کند و به زندگی‌اش بپردازد؛ همان کاری که خود آن زن کرده‌است. به تعبیری، این‌ها دلخراش‌ترین لحظات کتاب هستند که در قیاس با خود تجاوز ظاهراً کمتر قبیح می‌نمایند اما به گونه‌ای تلخ‌تر، لبالب از نومیدی‌اند.

راوی درباره‌ی مادرش می‌نویسد، «بیش از هرکاری که پدر با من کرد، انکار مادر است که دلم را به درد می‌آورد.»

تعجبی نداردکه راوی قصور مادر را در مراقبت از خودش به عنوان نهایت عهدشکنی تجربه کند. حدس می‌زنم بسیاری با من در این مورد هم‌عقیده باشند. البته که ما کنجکاویم بدانیم چطور می‌شود پدری با دخترش چنین کند. اما معمولاً این نوع پرسش را به روانشناسی ربط می‌دهیم و به انحراف جنسی و خُبثِ طینت، در حالیکه قضاوت در مورد کوتاهیِ مادر را همیشه جور دیگری توضیح می‌دهیم و آن را به اخلاقیات می‌چسبانیم. چنین به‌نظر می‌رسد که تمایل ما در این جهت است که کشش جنسیِ پدر به دختر را با فرض همه‌ی غیرطبیعی بودنش بازهم تا اندازه‌ای طبیعی بپنداریم، یعنی چیزی که هرچند نابخشودنی است اما می‌توان آنرا توضیح داد. راوی از کلود له‌وی اشتراوس (انسان‌شناس فرانسوی) نقل می‌کند که تفاوت کلیدی میان حیوانات و انسان‌ها در تابوی زنا با محارم نزد انسان است. (و می‌‌پرسد، اگر این‌طور است؛ «پس من چه‌جور موجودی هستم؟») مفهوم تابوی زنا با محارم بر این پیش‌فرض استوار است که رانه یا کشش به سمت محارم امری طبیعی است؛ اما ما تابوی مشابهی نداریم که خشونت مادرانه را منع کند چون چنین خشونتی را طبیعی و قانونمند فرض نمی‌کنیم و اگر بروز کند آنرا نوعی غفلت (اخلاقی) تصور می‌کنیم. در عین حال، طرفداران فروید به ما می‌گویند پسران مایل‌اند پدران‌شان را به قتل برسانند تا با مادر همخوابگی کنند، و دختران به طور طبیعی با مادران رقابت دارند تا با پدر هم‌بستر شوند. اما با خواندن «خاطرات زنا» از خودمان می‌پرسیم آیا این فرضیه افسانه‌ای بیش نیست که هدف‌اش تأمین و حفاظت از منافع آن مردانی است که تمایل جنسیِ آنها را نمی‌توان از تمایل به تسلط و تجاوز جدا کرد؟ عوض این فرضیه که دختران تمایل به اغوای پدر دارند آیا این به حقیقت نزدیک‌تر نیست که این پدران هستند که می‌خواهند به اغفال دختران بپردازند؟ که سعی دارند دختران را دقیقاً به آن قالبی درآورند که، چه درمقام دختر و چه در مقام زن، هرگز نتوانند از سلطه‌ی پدران بگریزند؟

باور کردن
از میان انواع سرزنش‌ها که منتقدان بر سر این کتاب خالی کردند، از همه زشت‌تر اتهام جعلی بودن داستان است. راوی همان ابتدا خاطرنشان می‌کند که «بعضی از جزییات را تغییر داده» به این منظور که هویت‌اش افشاء نشود اما «واقعیت‌های اصلی را تغییر نداده‌است.» اگر مشکلات روایت از حافظه و تمهیدهای ادبی را هم در نظر بگیریم شاید همان «واقعیت‌های اصلی» هم، حال هرچه باشند، به طور کامل با حقیقت منطبق نباشند. اما این فقط یک بحث آکادمیک است و همین نکته‌ها را می‌شود درباره‌ی همه‌ی کتاب‌های خاطرات و خودزیست‌نگاری‌ها اظهار کرد. کتاب «خاطرات زنا» اما به طرز غیرعادی زیر ذره‌بینِ تردید قرار گرفته‌است. برخی منتقدان گفته‌اند رویدادهای این کتاب چنان در حد افراط هستند که بعید است حقیقت داشته باشند. دیوید آرونویچ، با کمک اندرز یکی از دوستانش که «یک روان‌پزشک بسیار معتبر» است و توصیف کتاب را از زبان او شنیده، می‌نویسد، «شرحی که از خشونت پدر داده شده، خشونتی بی‌مورد، بیشتر نشان از روان‌پریشیِ نویسنده دارد تا واقعیت.» که اینطور! استدلال ظاهراً این است که تجاوز پدر به دختر احتمالش وجود دارد اما آیا پدر حاضر است آنقدر ادامه دهد تا دخترک خونین و مالین شود؟ یا شاید هم او را خونی کند اما آیا واقعاً حاضر است کارد را بردارد و به واژن او زخم بزند؟ یا شاید هم این‌کار را بکند اما آیا واقعاً در حالی دست به این عمل می‌زند که دختر به صندلی طناب‌پیچ است؟

چرا ممکن نباشد؟ این‌که پدر نه تنها او را «دست‌مالی» می‌کرد، نه فقط مورد «اجحاف جنسی» قرار می‌داد، بلکه واقعاً به زور به او تجاوز می‌کرد، دوباره و چندباره، دست و پای او را می‌بست، به بدن‌اش زخم وارد می‌آورد، با این اطمینان و خاطرجمعیِ کامل که تازه اگر هم علنی شود، هرچقدر بدتر و خشن‌تر باشد کمتر کسی آنرا باور خواهد کرد. پدری که می‌دانست رازی که او به دخترش می‌سپارد چنان بزرگ و چنان خارق‌عادت است که نتوان هرگز آنرا بازگو کرد. آرونویچ باز هم به اتکاء اندرز کارشناسانه‌ی همان دوست می‌پرسد آیا اصلاً یک مرد حاضر خواهد شد کاری با «چنین ریسک بالا» انجام دهد؟ گویی مردان هیچگاه دست به ریسک‌های بالا نمی‌زنند، به خصوص درمسایل مربوط به سکس، به ویژه در رفتار با کسانی که زیر قدرت گرفته‌اند. گویی افشاگری و پته‌ی کسی بر آب افتادن قاعده است، نه استثنا! گویی بدن یک کودک طوری ساخته شده که نمی‌تواند مثل بدن زنان به طور مستمر مورد هتک و تجاوز  واقع شود!

به تازگی در سطح فرهنگ چرخشی صورت گرفته به سمت باورکردن قصه‌های قربانیان تجاوز  و آزار جنسی، چرخشی که علامت یک سیاست شایسته و مطلوب است. کتاب «خاطرات زنا» به نحوی هراس‌آور نشان می‌دهد که چرا باورکردن چنین حائز اهمیت است. یک سال پس از آخرین همخوابگی‌شان، راوی سرانجام تصمیم می‌گیرد با پدرش به مقابله برخیزد. اما پدر شاکی است که خود دختر بوده که در کودکی قصد اغوای پدر کرده‌بود؛ دختری «چنین باهوش، عاقل‌تر از سن خودش، و کنجکاو راجع به همه‌چیز»، و خود دخترک بود که دلش می‌خواست پدر او را لمس کند. روز بعد، پدر تهدید می‌کند چنانچه زن جوان «اتهامات» خود را پیگیری کند از حق فرزندی سلب خواهد شد. عبارت «اتهامات» خود گویای زبان محکمه‌پسندی است که به توصیه‌ی وکیل مدافعان به کار گرفته می‌شود. پدر بزرگش سعی می‌کند از او تعهد بگیرد که از پیگیری شکایت صرف‌نظر کند. عمه‌اش تلفن می‌زند تا بگوید در این دعوا جانب پدر را خواهد گرفت. برادر کوچکش دانشکده را رها می‌کند و دچار فروپاشی روانی می‌شود. راوی از ترس اینکه برادرش دست به خودکشی بزند به او اطمینان می‌دهد که هرگز تجاوزی روی  نداده است؛ خواهر و برادر از آن تاریخ به بعد دیگر صحبتی از زنا با محرم و آزار جنسی به میان نیاورده‌اند. دیگر خبری از پدرش نمی‌شود تا ماهها بعد که کارت‌پستالی از او دریافت می‌کند با تصویر بچه‌خرگوشی میان مزرعه‌ی گل‌های وحشی و پشت کارت این جمله: «زودتر خودت را معالجه کن.»

ممکن است چنین تصور شود که هیچ‌یک از خوانندگان این کتاب نخواهد این ریسک را بپذیرد که شنونده‌ا‌‌ی باشد با گوش ناشنوا و بی‌تفاوت. اما واقعاً چه ریسکی؟ حرف از چنین ریسکی در اینجا ضرورتی ندارد چون نویسنده خودش امضای «ناشناس» را زیر خاطراتش گذاشته‌است. هنگامی که برخی خوانندگان ابراز ناباوری می‌کنند، این برخورد به این دلیل توی ذوق می‌زند که باور کردنِ روایت به هیچ وجه حاوی این ریسک نیست که مردی بالقوه بی‌گناه مورد افترا و بدنامی واقع شود و «زندگی‌اش تباه گردد.» هیچکدام از عذرهای رایج که برای ساکت کردن زنان و تبرئه‌ی مردان به کار می‌رود در اینجا محلی از اِعراب ندارد. این نکته ما را به نتیجه‌ای دیگر می‌رساند که چرا تمایل به باور نکردن زنی که «خاطرات زنا» را نوشته، یا اساساً گرایش به ناباوری به طور کلی، چنین قوی است: نه به خاطر حفاظت غریزی از یک مرد مشخص، بلکه حفاظت غریزی از همه‌ی مردان؛ اینکه شاید می‌خواهیم در برابر باوری که بدان ظنین هستیم از خود محافظت کنیم، این باور که چه‌بسا مردان به مثابه یک طبقه است که ‌چنین رفتار ‌می‌کنند.

ارزش ادبی
به دشواری می‌توان «خاطرات زنا» را به عنوان موضوعی برای بررسی صرفاً ادبی گزین کرد. با همه‌ی ظرافت و پیراستگی‌اش، با آن لحظه‌هایی از زیباییِ یخ‌زده که به نمایش می‌گذارد، باز هم این کتاب به خواننده اجازه نمی‌دهد که فن نویسندگیِ آنرا از محتوای دلخراش‌اش سوا کرده جداگانه بررسی کند؛ و به مراتب کمتر اجازه می‌دهد به این خطا درغلطیم که با نوشتن درباره‌ی تجاوز می‌توان به گونه‌ای به رهایی رسید. بهتر است گفته شود این کتاب یک متن مهّم فمینیستی است. این خاطرات نمایشگر چیزهایی است که زنان به سختی قادر به بیان آنها هستند، و مردان به دشواری قادر به شنیدنش: اینکه چگونه لذت جنسی می‌تواند هیچ ارتباطی به معنای اخلاقیِ سکس نداشته باشد؛ اینکه چرا این حکم نادرست است که بگوییم تجاوز راجع به سکس نیست بلکه راجع به قدرت است؛ در حالیکه درست اینست که درک کنیم تحت نظام  پدرسالاری خود سکس غالباً راجع به قدرت است؛ اینکه چطور بدترین رفتار مردان کمتر مورد قضاوت بیرحمانه قرار می‌گیرد تا قصور و رفتار بد زنان؛ اینکه بعضی از واقعیات بنیادی در زندگی زنان در ذهن بسیاری از مردان غیرقابل باور به‌نظر می‌رسد و به شکل دروغ و خیالبافی ظاهر می‌شود.

در اواخر کتاب، راوی سوآلی را که در ابتدا طرح کرده بود تکرار می‌کند: «چطور می‌توانم مردی که مرا از بند می‌رهاند دوست نداشته باشم؟» این بار البته مرد مورد نظر پدرش نیست بلکه همسر کنونی او «کارل» است که از بازسازیِ صحنه‌های تجاوز کودکیِ او لذت می‌برد. طرح دوباره‌ی این سوآل این بار تاریک‌تر و تیره‌تر است و حاکی از معرفتی عمیق‌تر. هشداری به ما خوانندگان است که به‌خطا تصور نکنیم رابطه‌ی راوی با کارل نشانه‌ی نوعی رهایی است متفاوت با آن نوع «آزادی»ای که پدرش به او می‌داد به دنبال زندانی کردنش در گنجه. خواننده دستکم امید دارد راوی حالا ترامای سکس خود را در کنترل داشته باشد، ولی «کارل» بهایی است که این زن برای کسب لذت و عشق باید بپردازد. این یک مصالحه است که حس گناه، سرزنش، و قضاوت از آن حذف شده‌است. اما مصالحه‌ای که هرگز به آزادی نخواهد انجامید، چه در گذشته و چه اکنون. ///

*
The troubling response to a memoir of incest
Review essay by Amia Srinivasan
Harper’s Magazine, March 2018



Thursday, September 20, 2018

قدرت ـ لذت

قدرت ـ لذت


| عبدی کلانتری |

| #پورن_بلاگ شماره‌ی ۷ |


میدان معناییِ مفهوم انگلیسیِ «هَرَس‌مِنت» در کاربرد جنسی‌اش (sexual harassment) به گمان من چیزی است معادل: مانور، پیشروی، و عبور از حریم خصوصی ذهنی یا بدنیِ یک انسان، علارغم میل باطنی یا مقاومتِ آشکار او، که هدف‌اش نوعی بهره‌برداریِ لذت‌مندانه است، اعم از لذت جنسی یا لذت از تسلط و تصاحب. «هرس‌منت» غالباً زنان و کودکان را هدف می‌گیرد، گرچه منحصر به این دو گروه نیست، و عموماً در حوزه‌ای از قدرت مردانه، توسط مرد یا مردانی که در موقعیت برتر هستند اِعمال می‌شود. بیشتر اوقات، هدف فقط کنترل فضای فیزیکی یا لمس بدن یا «تصاحب» اوبژه‌ی تمنا نیست بلکه تلاش جهت نفوذ و رخنه به درون ذهن و فکر «شکار» نیز هست، به نحوی که کسی که هدف قرار گرفته، به سکوت، عقب‌نشینیِ ذهنی، یا در مواردی فلج ذهنی در قبال مقاومت دچار شود. گاه خشونت مسـتتر در «سکوت»، به سکوت واداشته‌شدن، به مراتب بیشتر از تعرض است زیرا تعرض ماضی است اما «سکوت» در تداوم خود، درد را مدام تکرار می‌کند. تهاجم، هم در جغرافیای حرکت یعنی سطح فیزیکی رابطه‌ی بدن‌ها صورت می‌گیرد و هم در فضای ذهنیِ ارتباط با زبان، جمله‌ها، واژگان، و تمهیدهای خاص زبانی و تهدیدهای ضمنی و پوشیده، یا شکل‌هایی از اخاذی عاطفی.

عکس از نیکولا رانالدی


برای «هرس‌منت» معادل‌های «مزاحمت»، «آزار جنسی»، «تعرض» ناکافی‌اند و چیزهایی به ذهن می‌آورند مثل مزاحمت خیابانی، متلک، دستمالی‌کردن، و غیره. درعین حال، این معادل‌ها فاقد آن بُعد زمانیِ ذهنی هستند (نه الزاماً به دقیقه و ساعت) که حاویِ «درازا»ی به ستوه آوردن، مرعوب ساختن، تکرار، بازی با شکار و گیج کردن او، استراتژی‌های ذهنی و غیره باشد. تشخیص وقتی دشوار می‌شود که حرکت‌هاو ژست‌های فیزیکی و مانورهای زبانی بسیار پوشیده و غیرمستقیم صورت بگیرد. از بیرون و با یک نگاه قابل رؤیت نباشد. بی‌تردید، قربانی «پیام» را می‌گیرد («من دلم می‌خواهد این کار را با تو بکنم») ولی مواردی  هم هست که شکار هم دچار سردرگمی است و همین عدم اطمینان صد در صدِ او خود بخشی از «بازیِ قدرت» شکارچی است.

زنانی که از جنبش من_هم_همینطور (MeToo) فاصله گرفتند و واکنشِ منفی نشان‌‌دادند، منطق‌شان این بود که هرگونه تماس رُمانتیک یا اروتیک میان دو انسان در ابتدا، خواهی‌نخواهی، حاویِ نوعی از «بازی» یا «قمار» است که حرکت اول در آن طبعاً یکسویه است، اما در «بازیِ تمنا و قدرت» یکسویه نمی‌ماند. قدرت و مقاومت در برابر قدرت، درون این بازی جا می‌گیرند. ما در برابر یکدیگر نقش بازی می‌کنیم، خود را به شکل‌های نمایشی عرضه می‌کنیم، توجه می‌طلبیم، می‌خواهیم تصاحب کنیم و تصاحب شویم. گاه می‌خواهیم «تسلیم محض» باشیم، گاه چموش و سرکش، تا بهای به دام‌افتادن‌مان بالا باشد و قدر ما را بازتابد. در «بازی رمانس»، همه می‌خواهیم به نوعی صید یا صیاد باشیم. اگر صیدیم، انعکاس پیروزی در چشم صیاد ما را برمی‌انگیزاند، لذت او همان لذت ماست.

تشخیص و تمایزِ این دو استراتژیِ تخیلِ اروتیک، «هرس‌منت» و «بازی قدرت و لذت»، آسان نیست و پرسشی است که جای فکر دارد. به نظر من، هردو زیر مفهوم تخیل اروتیک قرار می‌گیرند. در نگاه نخست، شاید مثلاً تفاوت در آن «حس تهدید»ی باشد که در اولی وجود دارد، اینکه آنچه پوشیده روی می‌دهد هرلحظه ممکن است تبدیل به خشونتی فیزیکی یا ضربه‌ای روانی شود. اما حس ناامنی و خطر هم قابلیت اروتیک شدن دارد. در «بازی قدرت و تمنا»، ناامنی و ناشناختگیِ خطر، مثل گذاشتن نقاب به هنگام سکس، مثل درد شلاق که آیا فرود خواهد آمد یا نه، مثل نوعی تعلیق در فضا، آویزان ماندن، حتا دشواریِ نفس‌کشیدن، همه‌ حسّ هیجان و تشفی جنسی را بالا می‌برد. چگونه می‌توان ارتباط خوبِ صیاد و صید را از حوزه‌ی تجاوز و تعرض دور کرد بدون آنکه ریسکِ بازی خنثا شود؟ در هر شکلی از رابطه‌ی رمانتیک ـ اروتیک، این دو در هم و باهم می‌خزند و می‌تنند و در یکدیگر نشت می‌کنند و ترشحات یکدیگر را بخود می‌گیرند؛ گاه ناخودگاه از سوی دو بازیگر برهم منطبق هم می‌شوند! در قمارِ لذت و قدرت، مرز باریک خوی تجاوز در سادیسم با سادومازوخیسمِ اروتیزه شده در کجاست؟ پاسخ، چنان که در بخش‌های بعد خواهیم دید، این است: مرز روشنی وجود ندارد! آن که سکان را به دست دارد می‌تواند با یک لغزش وخیم، خواسته یا ناخواسته، اُبژه‌ی تمنایش را بشکند و روان او را نابود سازد. ///

پری‌تندرز : آزارِ ترا می‌خواهم
Pretenders: I Hurt You

بخوانید
سوزان سونتاگ و تخیل پورنوگرافیک
پورن ـ پداگوژی


Friday, July 27, 2018

پورن ـ پداگوژی

پورن - پداگوژی


عبدی کلانتری


#پورن_بلاگ شماره‌ی ۶

در ابتدا، این خود بدن است که راه ِ لذت خویش را پیدا می‌کند بی‌آنکه «شناخت» صورت گرفته باشد، بدون آنکه ذهن هنوز برای آن نامی و مفهومی پیدا کرده باشد. در لذت سکس، از لحاظ زمانی، آگاهی ِ بدن بر آگاهی ِ ذهن پیشی می‌گیرد. پیش از آمیزش با بدنی دیگر، بدن به لذت بدن، لذت «خویش آُبژه‌پنداری» در نوباوگی و در سالهای نوبالغی «وقوف» پیدا می‌کند. بعدها، شاید سالها بعد، زمانی فرا می‌رسد که از راه «تکست» (زبان، متن، تصویر، روایت) این آگاهیِ بدنی به خودآگاهی فکری، به «دانش»، فرامی‌روید. این تکست بر دو نوع است: پداگوژیک (آموزشی، مجاز) و پورنوگرافیک (تخیلی، تابو). «دانش» نسبت به راههای رسیدن به لذت و خلسه، به نحوه‌های دادن و گرفتن تا اوج سرمستی، نوعی پداگوژی است، از مقوله‌ی آموزش و «تعلیم و تربیت» است، هرچند رویداد آن از مسیر آموزش رسمی عبور نمی‌کند. البته، امروزه در مدارس غرب برای پابه‌سن‌ِ عقل‌گذاشتگان کلاس آموزش سکس دایر است، اما «آموزش سکس» بیشتر جهت بالا بردن سوادِ جلوگیری از بارداری و پرهیز از بیماری‌های واگیردار است و نیز آگاهی نسبت به موقعیت‌های اجتماعی که منجر به خشونت یا تجاوز می‌شود، همچنین شناخت «گرایش جنسی» (هومو، بای، کوئیر، هترو، و غیره).
*
کلاس آموزش سکس دبیرستانی و کالج، پیشاپیش فرض می‌گیرد که نوجوان عمل سکس را می‌شناسد یا آن را تجربه کرده‌است. هیچ نوع «آگاهی ممنوعه» یا «دانش خطرناک»ی در کار نیست که برای «نخستین بار» لذت ناشناخته‌ی بدن را به سطح خودآگاهی فرابکشد. مکاشفه‌های نخستین در جاها و فضاهای دیگری متحقق می‌شوند. پرسش این است: نخستین گذار به خودآگاهی درباره‌ی معنا و مکانیسم سکس (انواع سکس) چگونه شکل می‌گیرد و این خودآگاهی ِ«با سکوت برگزار شده»، که رویارویی با «خود ِخویشتن» نیز هست، چه نسبتی می‌تواند داشته باشد با تخیل پورنوگرافیک؟

کتابچه‌ی راهنما
از لحاظ تحلیلی باید تمایز قائل باشیم میان «کتابچه‌ی راهنما» (manual) و «روایت پورنوگرافیک»، هرچند در عمل، غالب اوقات، دومی وظیفه‌ی اولی را هم به عهده‌ می‌گیرد اگر موضوع ممنوعه (تابو)  باشد. کتابچه‌ی راهنما هدف آموزشی دارد و حاوی دستورالعمل‌هاست. می‌توان «طرز کار» را از آن فراگرفت. خلق روایت پورنوگرافیک اما هدف آموزشی ندارد و تنها معطوف به لذت است در حیطه‌های منع شده؛ همچنان‌که  پیش‌تر گفتیم «ترانسگرشن» است و از دید اخلاق عمومی «بدآموزی» است، چیزی است که باید از ضمیر ِهنجارین پاک شود، نباید آن را وارد نظام تربیتی کرد. (ترانسگرِشن = فراگذشتن از هر مرز مجاز به حیطه‌های ناشناخته برای رسیدن به سطوح غیرمتعارفی از شناخت انسانی.) اخلاق عمومی آموزش سکس به عنوان لذت را پشت خط قرمز می‌گذارد و از حیطه‌ی تعلیمات رسمی بیرون می‌نهد؛ به ویژه برای دختران جوان. در گذشته این‌طور بود که دختران «دم بخت» آموزش شفاهی می‌گرفتند، از دوستانی که قبلاً به «خانه‌ی بخت» رفته‌بودند، از عمه‌ خاله‌ها و باجی‌ها، از شوهران‌شان، و درمواردی از مردان بزرگ‌تر فامیل که همیشه سرزده دستی به سر و گوش‌شان کشیده‌بودند. پسربچه‌ها هم شامل این نوع تعلیم و تربیت می‌شوند. مردان بالغ بخش بزرگی از آموزش و تمرین جنسی را در «عشرتکده» ها محقق می‌کردند. در جامعه‌ی سنتی، این سیستم آموزشی به طور مدام در جریان است و سوژه‌ی جنسی تولید می‌کند. اما (در غرب) قرن هجدهم که می‌رسد، متن‌ها و پیام‌ها در بازار تکثیر می‌شوند؛ «ناشر» روی آن‌ها سرمایه‌ می‌گذارد. «مؤلف» کسی است که روایت‌های خلاق و نو به نو را به ناشر می‌سپارد. ژانری به نام «رمان» ابداع می‌شود که فرد و جهان ذهنی و روحی او را مرکز توجه قرار می‌دهد.



رمان و پورنوگرافی همزمان متولد می‌شوند. بعدها عکاسی و تصویر پورنورگرافیک نیز دوقلو متولد می‌شوند. پسین‌تر، سینما و «سلولوئید ممنوعه» نیز از یک کارخانه‌ی مشترک پا به بازار می‌گذارند. از لحاظ تاریخی، پورن همیشه بار «آموزش» را هم به دوش می‌کشد تا زمانی که بخشی از محتوای آن «رسمی» شود و اخلاق عمومی آن را بپذیرد. در هر دوره‌ای از تاریخ معاصر، قسمتی از آگاهی ممنوع شده (یا پراتیک منع شده) به تدریج وارد حوزه‌ی هنجارین می‌شود و جواز کسب می‌گیرد. آن بخش از «پورن» دیگر تابو نیست، خانواده‌ها می‌‌پذیرند که فرزندان‍شان را از این چیزها نپرهیزانند: خودارضایی و استمناء؛ نحوه‌ی از دست دادن باکرگی؛ داشتن سکس قبل از ازدواج، سکس با همجنس؛ چاپ راهنمای پوزیشن‌ها به هنگام سکس؛ راه‌های جلوگیری از بارداری؛ سکس دهانی، و غیره. اما پورن به مثابه پورن، برای آنکه حریم خود را حفظ کند باید همه‌ی «حریم»ها را درنوردد. معلم همیشگی «مارکی دساد» است: اروتیزه کردن خشونت؛ فانتزیِ تجاوزکردن و تجاوز شدن، فانتزی اورجی و سکس گروهی؛ فانتزی قربانی کردن در خون؛ فانتزی تسلیم کامل در بردگی و پذیرش تحقیر؛ انواع فانتزی های «آنال» (مقعدی) تا حد مشت فرو کردن یا فرستادن دوربین به درون بدن، «باندج» و غل و زنجیر؛ شلاق، شکنجه، ادرار سکسی و اسکاتالوژی (عشق به عمل دفع)؛ انواع فتیشیسم باچرم و آهن، تن ‌پوش‌های خاص، چکمه، یونیفورم‌های نظامی، خالکوبی و «پیرسینگ» تا بخیه و دوخت ودوز پوست؛ آزمودن انواع دراگ‎‌های «فراخود برنده» و البته همیشه به شهوت کشاندن سمبول‌ها، تکست‌ها، و مکان‌های دینی و مقدس. پورنوگرافی کیش دیونیزوس در عصر مدرن است.
*
از کارکردهای مهمِ پداگوژیِ پورن، تشخیص و شناسایی «فتیش» یا «کینک» خاص و منحصر به فرد هریک از ماست که آن را برای خود ما شناسایی و متمایز می‌کند، به عنوان بخشی جدائی‌ناپذیر از شخصیت واقعیِ ما، تا در میان انبوهی از دستمایه‌های سکسی، فقط و فقط به سمت همان‌چیزی کشیده شویم که ذائقه و گرایش خاص (و مکتوم) ما را می‌سازد. این هسته‌ی اصلی ِفانتزی و خواهش جنسیِ ماست در کنار تمایلات جانبیِ دیگر. غدای «اصلی» است که سایر چیزها در مجاورت آن فقط تزئینات فرعیِ سفره محسوب می‌شوند. کارکرد آموزشیِ دیگر، کشف تمایل سکسی مکتومِ مخاطب از دیدگاه «جندر» (gender) است، یعنی تمایل به پذیرش «نقش جنسی» ای خلاف آنچه جامعه به او محول کرده؛ مثلاً مردی که مایل است در لباس زنانه ظاهر شود، یا مردی که در جامعه صاحب مقام و منزلت است دلش می‌خواهد گوش‌به‌فرمان و مطیع از یک «میسترس» شلاق بخورد، و بسیاری «جا به جایی»های نقش‌ها و قالب‌های جنسی ظاهری.

وینیسیو پالادینی : کمپلکس رویا

در بلاگ‌های پیشین اشاره کردیم که تخیل پورنوگرافیک مرز نمی‌شناسد و مدام از اخلاق عمومی تخطی می‌کند. پورن به مثابه پورن، دقیقاً به معنی اروتیزه کردنِ فضاها، سوژه‌ها، و اشیاء متعلق به اخلاق مشترک و عمومی است. پورن تلاش دارد هر نوع واقعیتی را وارد حیطه‌ی لذت جنسی ‌کند و زمانی «موفق» است که بتواند از خطوط قرمزِ هنجارین عبور کند. «ترانسگرشن» به معنی واقعی امری خطرناک است برای شالوده‌‌های اخلاق مشترک. با این حال باید پذیرفت که «ترانسگرشن» یا فرارفتن از هنجار رایج هر روز دشوارتر می‌شود. زمانی بود که این رفتارها، هم در واقعیت و هم در تخیلِ پورنوگرافیک، نوعی «خرده فرهنگ» محسوب می‌شد، به معنی زیرزمینی و منع شده؛ یا به همان تعبیر که «ستیون مارکوس»، منتقد ادبی آمریکایی، درباره‌ی «ویکتوریایی‌های دیگر» صحبت می‌کند، کسانی که به فرهنگ غالبِ سکسوآلیته‌ی عصر ملکه ویکتوریا تعلق نداشتند و تخیلی از «نوع دیگر» داشتند. اما امروزه، به یمن شبکه و رسانه‌ی اجتماعی، فرهنگ و خرده فرهنگ درهم آمیخته‌اند. هیچ چیز دیگر «زیرزمینی» نیست؛ حتا کلوب‌های زیرزمینی نیویورک و سان‌فرانسیسکو و برلین! برخلاف دهه‌های گذشته، برای غیرمتعارف‌ترین نوع سکس دیگر نیازی به پرداخت پول کلان و خرید «سرویس» نیست؛ زن یا مرد، می‌توانید به راحتی عضو یک باشگاه فتیش شوید و مثل یک سوپرمارکت بزرگ و مجانی، از انواع جنس‌های منع شده بهره‌ ببرید. برای خواننده‌ی فارسی زبانِ این سلسله یادداشت‌ها نیز نباید فهرستِ «کینک»های بالا شوک‌آور یا ترسناک جلوه کند وقتی که شاهدیم درتلویزیون ایرانیان کالیفرنیا، تراپیست‌های زن با لحنی کارشناسانه و بدون رنگ و لعاب اخلاقی درباره‌ی مثلاً «فیستینگ» اطلاع رسانی می‌کنند. مرز پورن و پداگوژی به سرعت درنوردیده می‌شود.

پداگوژیِ تجاوز؟
 اما اگر پورن به مثابه «ترانسگرشن»، برحسب تعریف، حامل ریسک و امری «خطرناک» باشد، آیا در مقام پداگوژی (تعلیم و تربیت)، همان ترویجِ رفتار زیان‌بار و در نتیجه «بدآموزی» نیست؟ پداگوژیِ آسیب‌رسان؟ در این سلسله یادداشت‌ها که از دیدی پدیدارشناسانه قصد «فهم» جهانِ پورن را داریم، هدف ما اندرز و هشدار نیست. می‌خواهیم بدانیم جهان فانتزی‌های سکسیِ انسانی چگونه خود را بر ما «آشکار می‌کند».  می‌خواهیم به ناخودآگاه فرهنگ نقب بزنیم. اما همزمان، می‌توانیم از خود بپرسیم، «خطر» خود را چگونه آشکار می‌کند؟ آنچه در حیطه‌ی «تخیّل» روی می‌دهد، آیا قادر است «واقعیت» را زخمی و خونین کند؟ در کوچه‌پس‌کوچه‌های رویاییِ پورنوتوپیا، آیا دخمه‌هایی هم هست که در آن‌ها روان یک انسان به نحوی جبران‌ناپذیر ضربه می‌خورد، می‌کاهد و می‌پژمرد؟
*
پیش‌تر گفته بودیم (پورن بلاگ شماره‌ی چهار) که اینجا باید به تعریفی از «تجاوز» و «تحقیر روحی» برسیم که متمایزش کند از فانتزی ِ ترانسگرشن. تمایز این دو حوزه تاکنون، از لحاظ فلسفی بر تمایز «سخن» و «عمل» استوار بوده (نانسی باوئر، پورن بلاگ شماره‌ی پنج). اگر بیان یا بازنماییِ سکس روی کاغذ یا نوار سلولوئید (امروزه حافظه‌ی دیجیتال) فقط زیر عنوان «سخن» (speech) طبقه‌بندی شود، شامل آزادی بیان شده، در نتیجه، از لحاظ حقوقی جُرم‌زدایی می‌شود، هرچند از لحاظ اخلاقی هنوز از جامعه مُهر تأیید رسمی نگیرد. برای آنکه «خطر پورن» به اثبات برسد و دادگاه حکم به محکومیت یا سانسور آن بدهد، باید ثابت شود پورن نه تنها بیان و سخن است، بلکه همزمان «عمل» هم هست. دو تن پیشتاز این روش در ایالات متحده، آندریا دوارکین (نویسنده) و کاترین مک‌کینان (فیلسوف حقوق)، تئوری معروف «سخن ـ عمل» (speech-act) را از متفکر بریتانیانی «ج. ل. آستین»  به وام گرفتند و نشان دادند آنچه بازیگران بر پرده به نمایش می‌گذارند فقط نقش‌آفرینی نیست بلکه نفس خودِ عمل است که پیش چشم ما به طور زنده، تجاوز واقعیِ مردان به زنان را مستند می‌کند. در یکی از پورن‌بلاگ‌های آینده به نظرات این دو خواهیم پرداخت. اگر به بحث خودمان برگردیم که، علاوه بر تحریک شهوانی، کارکرد جانبیِ پورن خصلت آموزشی یا پداگوژیک آن است، تلویحاً پذیرفته‌ایم آنچه بر پرده روی می‌دهد هرچند هم «تخیلی»باشد، الگویی برای «عمل» عرضه می‌کند. پورن، بیش از هر ژانر ادبی یا سینماییِ دیگر، می‌تواند منشأ «تقلید» برای بینندگانش باشد اگر زمینه‌ی عملیِ آن مهیا باشد. معلمِ همیشگی «مارکی دساد» است که مسیر گذر از خط قرمز، ترانسگرشن، را به انتهای منطقی (یا «نامنطقی» و «ایراشنال») خود می‌برد که پاره کردن بدن و آدمخوری باشد! ///


اِمیکا : سه ساعت

Friday, April 28, 2017

میشل فوکو و اخلاق لذت

میشل فوکو و اخلاق لذت
گزیده‌ای از یک مصاحبه*

میشل فوکو در پاسخ به پرسشی می‌گوید اگر بتوان برای سکس نوعی از اخلاقیات قایل شد، اخلاق سکس همان تشدید بیشتر «لذت» است. تاریخ چند جلدی سکسوالیته در غرب به قلم او، به گفته‌ی خودش، نمی‌خواهد باید و نبایدی را مؤکد سازد. نوشته‌هایش توصیه‌ای درباره‌ی رفتار درست یا نادرست در قبال آمیزش جنسی ندارند. به این اعتبار، او به اخلاقیات رفتار سکسی باور ندارد. اما اگر رابطه‌ای که خود با خویشتن برقرار می‌کنیم در نظرگیریم، و این رابطه را به هنگام سکس نوعی «اخلاقیات» بنامیم، آنگاه باید آن را «اخلاق لذت» نام‌بگذاریم. او می‌گوید، «اگر منظورتان از اخلاقیات آن رابطه‌ای باشد که به هنگام هر کنشی با خودتان برقرار می‌کنید، آن‌وقت من می‌توانم بگویم این به نوعی از اخلاق عملی (اتیکز) نزدیک می‌شود؛ یا دست‌کم نشان می‌دهد که چه چیزی می‌تواند اخلاق رفتار سکسی باشد. این رفتار فرمان خود را از حقایق و واقعیت‌های مسلط بر زندگی ِجنسی ِما نمی‌گیرد. به نظر من، رابطه‌ای که ما به هنگام سکس نیاز داریم با خودمان داشته باشیم اخلاق لذت است، و عمیق‌تر کردن آن لذت.» / عبدی کلانتری

***
پرسش: در کتاب «تاریخ سکسوآلیته» (جلد اول) شما به آثاری رجوع می‌دهید که مملو از فانتزی‌های سکسی است (فانتزی = خیال‌پروری)، مثل کتاب معروف «زندگانیِ محرمانه‌ی من» که در عصر ملکه ویکتوریا منتشر شده. (این کتاب به قلم «ناشناس» یکی از آثار کلاسیک پورنوگرافیِ قرن نوزدهم است که از زبان یک آریستوکرات انگلیسی شرح ماجراهای سکسی او با دختران تازه‌بالغ و گهگاه مردان است در کنار نکات دیگری مربوط به زندگی اشراف در عصر استیلای کامل امپراتوری بریتانیا در قرن نوزدهم. خلاصه‌ای از این کتاب چندجلدی به زبان انگلیسی در آمازون برای خرید موجود است. مترجم) غالب اوقات دشوار است میان واقعیت و فانتزی مرز بکشیم. آیا ارزشمند نخواهد بود اگر شما به جای تدوین باستان‌شناسیِ سکسوآلیته، به طور صریح و روشن دست به نوشتن باستان‌شناسیِ فانتزی‌های سکسی بزنید؟
میشل فوکو: (با خنده) خیر، قصد من نوشتن باستان‌شناسیِ فانتزی‌های سکسی نیست. سعی دارم دیسکورس (گفتمان) های راجع  به سکسوآلیته را از دل خاک بیرون بکشم زیرا این نوع باستان‌شناسی در واقع عبارت است از رابطه میان آنچه در حوزه‌ی سکسوآلیته ما در عمل انجام می‌دهیم، آنچه خود را موظف به انجام‌اش می‌دانیم، آنچه مجاز هستیم انجام دهیم، آنچه از آن منع شده‌ایم (از یک سو)، و آنچه ما در حوزه‌ی بیانی مجاز، موظف، یا منع شده‌ایم به زبان آوریم (از سوی دیگر). نکته دقیقاً این‌جاست. این مسأله مربوط به فانتزی نیست. مربوط به حوزه‌ی گفتار است و آنچه که می‌تواند به بیان درآید.

پرسش: آیا می‌توانید توضیح بدهید که چطور به این نتیجه رسیدید که سرکوب امیال جنسی، که مشخصه‌ی سده‌های هجدهم و نوزدهم در اروپا و آمریکای شمالی بود، در حقیقت به مراتب از ابهام بیشتری برخوردار بود و در لایه‌های زیرین این سرکوب نیروهای دیگری به سمت مخالف سیر می‌کردند تا سرکوب را خنثا کنند؟
فوکو: سرکوب امیال جنسی جای انکار ندارد. اما من می‌خواهم نشان دهم سرکوب همیشه بخشی است از یک مجموعه‌ی بسیار پیچیده‌تر که استراتژی سیاسی ِسکسوآلیته را تشکیل می‌دهد. هیچ چیزی نیست که فقط سرکوب شود (بدون واکنشی). در حیطه‌ی سکسوآلیته، مقررات سیطره‌ی کامل ندارند و تأثیرات منفیِ آنچه منع شده در ترازویی قرار می‌گیرند که کفه‌ی دیگرش را آثار مثبت برانگیختگی‌های جنسی می‌سازد. سکسوآلیته در قرن نوزدهم سرکوب می‌شد اما همزمان از راه تکنیک‌هایی چون روانشناسی و روان‌درمانی مورد تحلیل، بازنگری، و روشنگری قرار می‌گرفت که به خوبی نشان می‌دهد همه‌چیز در سرکوب خلاصه نمی‌شد. بیش از این‌ها، تغییری را نشان می‌داد که در اقتصادِ رفتار جنسی در جامعه‌ی ما روی می‌داد.

پرسش: چه مثال‌های بارزی را می‌توان در دفاع از این فرضیه‌ی شما ارائه داد؟
فوکو: یک مورد، خود ارضایی کودکان است. مورد دیگر، موضوع «هیستری» و هیاهوی بزرگی بود که بر سر زنان هیستریک به پا شد. این دو نمونه نشان می‌دهند که البته منعیات و سرکوب امیال وجود داشت. سکسوآلیته‌ی کودکان تبدیل شده بود به یک مسأله‌ی جدی برای والدین، که منشإ نگرانی شده بود و تأثیرات زیادی بر کودکان و پدر و مادرها برجا می‌گذاشت. می‌بایست مواظب سکسوآلیته‌ی بچه‌ها باشند و این کنترل نه تنها برمی‌گردد به اخلاقیات والدین، بلکه مسأله‌ی لذت را هم به میان می‌کشد.

پرسش: لذت به چه معنی؟
فوکو: به معنی هیجان و برانگیختگی جنسی و ارضاء شدن.

پرسش: برای والدین هم لذت می‌آورد؟
فوکو: بله. شاید بشود اسم‌اش را گذاشت تجاوز (لذت تجاوز). متن‌هایی وجود دارد که مضمون آن‌ها شباهت پیدا می‌کند به نوعی از سیستماتیزه کردن تجاوز. تجاوز از سوی پدران و مادران در خصوص کارهای سکسیِ کودکان‌شان. وقتی که والدین دخالت می‌کنند در کاری که خصوصی و محرمانه است، یعنی استمناء، این یک عمل بی‌طرفانه نیست. نه تنها این مسأله‌ای است مربوط به قدرت، اتوریته (اقتدار)، و اخلاقیات؛ بلکه به خودی خود عملی لذت‌آور هم هست. قبول ندارید؟ این جور دخالت کردن (در یک امر خصوصی) با خودش لذت می‌آورد. البته چون استمناء برای کودکان به شدت قدغن بود، طبیعتاً باعث نگرانی می‌شد. از سوی دیگر، همین قدغن، سبب تشدید این خلافکاری می‌شد که بچه‌ها مشترکاً خود ارضایی کنند و بعد درباره‌اش در میان خودشان دزدکی بحث کنند و لذت ببرند. همه‌ی این‌ها شکل خاصی به زندگی خانوادگی بخشیده بود، به روابط میان کودکان و والدین، و رابطه میان خود بچه‌ها. در نتیجه‌ی این دخالت‌ها و مخفی‌کاری‌ها، نه تنها سرکوب عمیق‌تر می‌شد بلکه لذت‌ها و التهاب‌های جنسی هم تشدید می‌شدند. ادعا نمی‌کنم که لذت پدر و مادرها مشابه لذت کودکان بود و سرکوب واقعی در کار نبود. فقط می‌خواستم ریشه‌ی این ممنوعیت مسخره را کشف کنم.
. . .
پرسش: امروزه دیگر نمی‌توان مدعی شد که سکس راز مکتوم افراد است. آیا چیزی توانسته جای آن راز را بگیرد؟
فوکو: البته دیگر «راز» زندگی نیست، چون مردم می‌توانند دست‌کم برخی از شکل‌های عامِ سلیقه‌های سکسی‌شان را نشان دهند بدون آنکه مورد اتهام قرار گیرند. با این‌همه، فکر می‌کنم مردم هنوز بر این باور هستند که، و این‌طور تشویق می‌شوند که باور کنند، نیاز و تمنای جنسیِ آن‌ها چیزی عمیق از هویت واقعی‌شان را لو می‌دهد. سکسوآلیته دیگر «راز» اصلیِ زندگی افراد نیست اما هنوز یک نشانه یا علامت نوعی گرفتاری است، تبلور چیزی که محرمانه‌ترین و رازآمیزترین جنبه‌ی فردیت ما است.

. . .
فکر می‌کنم من با تجربه کردن لذت مشکل جدی دارم. به نظر من، (دادن وگرفتن) لذت کار بسیار دشواری است. به سادگی لذت از خود نیست (با خنده). و این رویا و آرزوی من است که از دوز بیش از حد لذت (اوور دوز)  بمیرم، حالا هرجور لذتی می‌خواهد باشد. چون واقعاً کار خیلی مشکلی است، و من همیشه این احساس را دارم که لذت را نمی‌توانم خوب حس کنم، یعنی لذت کامل و تمام‌عیار؛ و این لذت تمام‌عیار برای من با مرگ پیوند می‌خورد. چون فکر می‌کنم آن نوع لذتی که من لذت واقعی اسم‌اش را می‌گذارم، چنان عمیق است، چنان شدید و حاد است و چنان غلبه می‌کند که دیگر از آن جان به در نمی‌برم. آن لذت مرگ من خواهد بود.

مثال روشنی برای‌تان می‌آورم. یک روز در خیابان اتوموبیلی به من زد. داشتم راه می‌رفتم. شاید برای دو ثانیه این حس را داشتم که دارم می‌میرم و لذت خیلی خیلی شدیدی در من رسوخ کرد. هوا عالی بود. هفت بعد از ظهر. آفتاب داشت پایین می‌رفت. آسمان آبی تیره. یکی از بهترین خاطره‌های من بوده و هنوز هم هست (خنده).  این واقعیت هم هست که بعضی از مواد مخدر خیلی برای من اهمیت دارند، چون واسطه‌ای هستند برای رسیدن به آن لذت باورنکردنی و بسیار عمیق که در پی آن هستم و خودم به تنهایی قادر به تجربه‌اش نیستم.  درست است که مثلاً یک جام شراب از نوع اعلا و قدیمی می‌تواند روح‌افزا باشد، اما نه برای من. لذت واقعی باید چیزی باشد به طرز شگفت‌آوری عمیقاً حاد و شدید. من قادر نیستم به خودم و دیگران آن نوع از لذت‌های متوسطی بدهم که زندگی روزمره مملو از آن‌هاست. این لذت‌های کوچک و متوسط هیچ چیزی برای من ندارند و من نمی‌توانم زندگی‌ام را طوری سازمان بدهم که جایی برای آن‌ها داشته باشد.
مترجم: عبدی کلانتری

#پورن_بلاگ
شماره‌ی پنجاه و سه
*An Ethics of Pleasure
In Foucault Live, Collected Interviews 1961-1984, Semiotext(E) Publications, 1989. p.371

Wednesday, April 19, 2017

پورنوتوپیا

در پورنوتوپیا «شیء گونه» کردن لذت می‌آورد
نانسی باوئر
ترجمه : عبدی کلانتری

اوبژه انگاری ِ آدمهای دیگر (شیء گونه کردن‌شان) از لحاظ سکسی تحریک‌کننده است. نه همیشه، نه تحت هر شرایطی، نه برای هرکس در هر موقعیتی. اما هرکسی بالاخره زمانی با اوبژه کردن فرد یا افراد دیگری برانگیخته یا تحریک می‌شود بدون آنکه در آن لحظه انسانیت آن فرد ذره‌ای اهمیت داشته باشد. این تجربه منحصر به مصرف‌کنندگان پورن نیست؛ هر آدم معمولی با این احساس آشناست که با دیدن فردی غریبه، در واقعیت یا در تصویر، یک‌باره خواهشی در او شعله می کشد.

همکاران من در میان فیلسوفان فمینیست انبوهی از نوشته دارند که جنبه‌های منفی اوبژه‌ دیدن سکسی را برمی‌شمارد. اعتقاد راسخ آنها به توان عقل انسانی در مهارکردن تمنای سکسی، منجر به این شده که نوعی اتحاد نظر در محکوم کردن این نیازهای شهوانی شکل بگیرد. تاکتیک متداول این است که اوبژه نگری را اینطور تعریف می‌کنند: «رفتار با یک فرد به نحوی که انگار او یک شیء است.» اینجا، شما اول «اوبژه» را تعریف می‌کنید (چیزی که می‌توان به مالکیت درآورد و درنتیجه آن را مصرف کرد یا تغییر شکل داد یا نابود کرد)، بعد آن «رفتار» خاص را شناسایی می‌کنید (نه فقط در تصورتان فردی را همچون یک «چیز» ببینید بلکه به طور فعال او را به چنین مقامی کاهش دهید). سپس استدلال می‌کنید که انسانها از جهات مهمی با اشیاء تفاوت دارند (زیرا، مثلاً، آنها دارای اختیار و اراده‌اند) و اگر با انسانها به این شیوه رفتار کنیم، به انسانیت آنها تجاوز کرده‌ایم.

در این نوع استدلال، البته نکته‌ی بحث‌انگیزی وجود ندارد. و مشکل دقیقاً همین جاست. هیچکس ادعا نکرده که انسانها مثل اشیاء هستند و می‌شود با آنها مثل شیء رفتار کرد. لازم نیست از فیلسوف‌ها کمک بگیریم تا تشخیص بدهیم که تا آنجا که پورنوگرافی انسان‌ها را ابژه می‌کند و به درجه‌ای که این کار به ناانسانی کردن می‌انجامد، این برخورد از لحاظ اخلاقی مشکل‌ساز است.

هیچ نوع تحلیل فلسفی از اوبژه‌انگاری پورنوگرافیک به دانش ما نمی‌افزاید مگر اینکه به جای بررسی از بیرون، یعنی از دیدگاه بیرونی اخلاق‌گرایی آکادمیک، سعی کند از درون به موضوع بپردازد، از توصیف چگونگی ِقدرت تحریک‌کنندگی ِبینش پورنوگرافیک. چنین توصیفی (از نحوه‌ی انگیزش سکسی) آشکار خواهد کرد که در داخل میزانسن پورنوگرافیک، اساساً جایی برای مفهوم ابژه‌انگاری وجود ندارد. جهانی که پورنوگرافی ترسیم می‌کند، جهانی یوتوپیایی است که در آن نبرد میان عقل و خواهش جنسی حذف شده است؛ جهانی که در آن استفاده از تن دیگری فقط به منظور ارضا خویشتن، عملی است که فی‌نفسه حاوی بیشترین احترام به انسانیت آن تن و انسانیت به طور کلی است.

در دنیای واقعی، تظاهر لجام‌گسیخته‌ی تمنای جنسی به طور بنیادی با تمدن ناهمخوان است؛ و در هر فرهنگی مجازات سنگین نصیب کسانی می‌شود که نتوانند جلوی شهوت‌های خود را بگیرند. اکثر ما، آنها که بخت دارند، می‌توانیم کم و بیش بر خواسته‌های سکسی خویشتن مهار بزنیم. آن خواهش‌ها را والایش می‌بخشیم و با مهارشان، آنها را به خدمت پیشبرد مدنیت و تمدن می‌گیریم.

اما در بازنمایی ِپورنوگرافیک، تمدن هرقدر هم که بخواهد خود را تحمیل کند، در آخر تسلیم میل جنسی می‌شود. اما تمنای جنسی، مثل یک فاتح بزرگوار عمل می‌کند: به جای نابودی تمدن، آن را اهلی ِدنیای خودش می‌کند. تمدن تضمین می‌سپارد که از قوانین پورنوتوپیا (مدینه‌ی فاضله‌ی پورن) تبعیت کند، قوانینی که در آنها مخاطرات معمول آمیزش‌های جنسی وجود ندارد. هرکسی می‌تواند هرآن که نیازش را حس کند سکس داشته باشد و تمدن هم راه خودش را پی می‌گیرد: مردم سر کار می‌روند، بچه‌ها به مدرسه، پستچی نامه‌ها را تحویل می‌دهد و کسب و کار در رونق است.  شهروندان ِنمونه‌ی دنیای پورن، بی‌امان تشنه‌ی سکس، همیشه به تیپ یکدیگر می‌خورند و همیشه از لحاظ سکسی جور هستند. هر کسی هر فرد دیگری را که طلب کند، متقابلاً از سوی او طلب می‌شود. بخت‌یارانه، در همه حال، ارضاء جنسی خود از طریق تحمیل میل خود بر دیگری به طور خودکار باعث ارضاء نیاز آن دیگری نیز می‌شود.

در اینجا، امانوئل کانت وارونه می‌شود. به جای آنکه تشویق شویم با به کار گرفتن ظرفیت مشترک عقلانیت‌مان همه‌ی افراد را، از جمله خودمان را، به عنوان «هدف در خود» نگاه کنیم، دنیای پورن مشوّق آن است که خود و دیگران را همچون «وسیله‌ی محض» به کار بگیریم. و این بینش بر این فرض استوار است که تمنا، و نه «عقل»، اساساً از فردی به فرد دیگر یکسان باید نگریسته شود، و عادات خاص هر کس در اصل عمومی و جنریک است و در یک یوتوپیای سکسی ِ حقیقی و به راستی اخلاقی جایی برای عقل وجود ندارد.

در پورنوتوپیا، خودمختاری و اراده‌ی آزاد به شکل کاوش و یافتن و عمل کردن طبق خواهش‌های جنسی بروز می‌کند هر زمان و به هرشیوه که خود بخواهیم؛ برای احترام گذاشتن به انسانیت خود و دیگری فقط باید خودجوشی و خلق‌الساعگی جنسی را ارج بداریم. در پورنوتوپیا هیچکس دلیلی ندارد که علاقه‌اش را به سکس از دست بدهد، یا از سکس بهراسد، یا از آن کسل شود؛ هیچکس به رنجی دچار نخواهد شد که برایش مرهمی نباشد؛ هیچکس خانه به دوش یا ورشکسته نیست؛ هیچکس از لحاظ اخلاقی یا روحی گمگشته یا آسیب‌دیده نیست. هنگامی که باباهه دخترک را تصاحب می‌کند، دختر آن را همچون تجاوز تجربه نمی‌کند، فقط ارگاسم می‌شود.*

Nancy Bauer*
How to Do Things with Pornography 
.Harvard University Press, 2015.  pp. 4-5 

پورن_بلاگ
شماره‌ی پنج

دموکراتیزه شدن فرهنگ و اختراع پورنوگرافی

 تاریخنگار آمریکایی خانم لین هانت می‌نویسد، «در اوایل عصر مُدرن در اروپا، یعنی میان سالهای ۱۵۰۰ تا ۱۸۰۰ میلادی، پورنوگرافی در بیشتر موارد وسیله‌ای بود که با استفاده از شوک سکس می‌خواست از مقامات و مراجع دینی و سیاسی انتقاد کند.» (*هانت، ص ۱۰) این نکته‌ی مهم و شاید جهان‌شمولی باشد که در فضای سنگین خشکه‌مقدسی و اختناق اخلاقی، برهنگی و روایت‌های «ضداخلاقی» دو کارکرد دارند: یکی برانگیختن شهوانی و دیگری بیدار کردن نگرش انتقادی نسبت به نهادهای دین رسمی و سیاست رسمی، به ویژه نسبت به مردان مقتدر در این دو حوزه.

پژوهشگران تاریخ، برای آنکه خاستگاه پورنوگرافی را در آغاز عصر مدرن در اروپا بررسی کنند، آن را برحسب تعریف متمایز می‌کنند از موارد دیگر بروز برهنگی و تمنای حسی و جنسی در هنرهای بصری و ادبی، حتا متون «مقدس»، که همیشه و در همه‌جا، در همه‌ی سده‌ها و در بیشتر فرهنگ‌های جهانی، مشاهده شده است. لین هانت بر این باور است که تعریف پورنوگرافی غالباً توسط کسانی صورت گرفته است که قصد سانسور و کنترل بر آن را داشته‌اند، مثلاً مراجع قضایی و پلیسی. (هانت، ص ۱۱)

هنگامی که صنعت چاپ و گسترش سواد عمومی این امکان را فراهم می‌کند که همه نوع محتوا در اختیار عموم قرار بگیرد، مقامات رسمی برای حفظ اخلاق وعفت عمومی می‌باید مطالب «قبیحه» (obscene) را تعریف  سپس سانسور کنند. به گفته‌ی لین هانت، «پورنوگرافی به عنوان یک مقوله‌ی زیر کنترل (regulatory) در پاسخ به تهدیدی ابداع شد که گمان می‌رفت دموکراتیزه شدن فرهنگ با خود همراه آورده است.» حال آنکه خود خانم هانت، متأثر از میشل فوکو، پورنوگرافی را نه ادبیات قبیحه‌ی ضداخلاقی، بلکه نوع خاصی از بیان ادبی و بصری و یک مقوله‌ی خاص در فهم و ادراک (a category of understanding) می‌داند که خاستگاه غربی آن پیوند تنگاتنگ دارد با رنسانس، انقلاب علمی، عصر روشنگری، انقلاب کبیر فرانسه، فلسفه‌ی طبیعی‌گرا، ارتداد دینی و آزاد اندیشی. (هانت، صص ۱۰-۱۱)

جالب است که بدانیم فورم ِتازه پدیدار شده‌ی رمان (نول) به تحکیم و گسترش پورنوگرافی کمک کرد. در حقیقت همان پروسه‌هایی که در آغاز عصر روشنگری برای نخستین بار منجر به پیدایش فورم رمان شده بود به شکوفایی پورنوگرافی نیز مدد رساند. هانت به نقل از ستیون مارکوس تأکید دارد که رشد شهرها و همراه با آن افزایش باسوادان و خوانندگان، تجربه‌های تازه‌ای را امکانپذیر کرده بود به ویژه «خصوصی شدن حوزه‌های فردی» انسانها؛ و جدا شدن سکسوآلیته از سایر جنبه‌های زندگی (مثل فرزندآوری) در کهکشان سرمایه‌دارانه و صنعتی ِطبقه‌ی متوسط اروپایی. (هانت، ص ۳۲)

پورن_بلاگ   عبدی کلانتری
شماره پنجاه و یک
Lynn Hunt -editor*
The Invention of Pornography
Obscenity and the Origin of Modernity, 1500-1800
Zone Books, Dist. MIT Press, 1993


«مارکی دوساد، البته، هرگز از خاطر نرفته‌ بود. گوستاو فلوبر، شارل بودلر، و ساير نابغه‌های راديکال ِادبيات اواخر قرن نوزدهم فرانسه آثار او را با اشتياق خوانده‌ بودند. مارکی دوساد مراد و پير مقدس جنبش سوررئاليست بود و در آثار آندره بروتون نقشی مهم بازی کرده‌است. اما پس از سال ۱۹۴۵ ميلادی بود که بحث آثار دوساد مقام او را به عنوان نقطه عزيمتی با اهميتِ بی پايان برای انديشيدن راديکال درباره‌ی موقعيت انسانی تثبيت کرد. مقاله‌ی معروف سيمون دوبوآر درباره‌اش، بيوگرافی ژيلبر له‌لی که متکی به تحقيقات دانشگاهی مبسوطی است، و نوشته‌های موريس بلانشو، ژان پولان، ژرژ باتايی، پی‌ير کلوسُوسکی، و ميشل لئيريس از جمله مهمترين اسنادی است که بازانديشی و داوری مجدد درباره‌ی مارکی دوساد درسالهای پس از جنگ جهانی دوم را سبب شد، بازانديشی‌ای که ذائقه‌ و حساسيت ادبی فرانسوی را به نحوی شگفت‌آور دگرگون کرد. وزن تئوريک و کيفيت اين علاقه‌ی فرانسوی به آثار دوساد برای روشنفکران ادبی در انگليس و آمريکا قابل درک نيست؛ روشنفکرانی که اهميت دوساد را فقط از زاويه‌ی تاريخ آسيب‌شناسی روانی، در سطوح فردی و اجتماعی، قبول دارند اما نمی‌توانند او را به عنوان يک متفکر جدی بگيرند.»   سوزان سونتاگ ۱۹۶۷ مترجم : ع. کلانتری
#پورن_بلاگ
شماره‌ی پنجاه و دو

سوزان سونتاگ و تخیل پورنوگرافیک

سوزان سونتاگ و تخیل پورنوگرافیک


عبدی کلانتری


سوزان سونتاگ صحبت‌اش را «در خلوت بحث جدی روشنفکرانه و نه در دادگاه» می‌آغازد: فاصله گرفتن از دادگاه ِمنعیات اخلاقی و قانونی به منظور کنجکاوی و کاوش (ص ۲۰۵). مثل همه‌ی نوشته‌های سونتاگ، تاریخ نگارش مقاله‌ی بلند «تخیل پورنوگرافیک» (۱۹۶۷)* چیزی از خواندنی بودنش نکاسته، هرچند وفور و دسترس‌پذیرشدن ِ وسیع پورنوگرافی در دوران ما دیگر آن شوک اولیه‌ی برخورد یکی از تأثیرگذارترین منتقدان قرن بیستم ِآمریکا را در جدی گرفتن اهمیت زیباشناختی یا فلسفی ِنوع خاصی از ادبیات ِعمدتاً فرانسوی کم‌اثر کرده است. مرکز توجه ، زیباشناسی ِادبی است و با آنکه سونتاگ به همان اندازه در تئوری عکاسی، فیلم، تئاتر و رقص صاحب‌نظر است، در اینجا ادبیات مرکز توجه اوست. روشن است که هدف سونتاگ برکشیدن پورن به عنوان «ژانر ادبی» است در کنار هرآنچه منتقدان «ادبیات» تلقی می‌کنند.

***

واژه‌ی «تخیل» (ایمَجینیشن) به موضوع جدیتی می‌بخشد که ظاهراً «فانتزی» فاقد آن‌است. قصد من در «پورن بلاگ» حرکت در خلاف این مسیر است؛ می‌خواهم دید الیتیستی «پورن به مثابه هنر» را در حاشیه بگذارم و برخلاف سونتاگ مفهوم «فانتزی» را مقدم و برفراز تخیل هنری بنشانم. اما به هرحال مهم است که ارزش کار سوزان سونتاگ را به عنوان یک منتقد آوانگارد و مدرنیست درک کنیم و به یاد داشته باشیم که او بر چه نکته‌هایی تأکید دارد. سونتاگ می‌نویسد، «پورنوگرافی یکی از آن شاخه‌های ادبی است، مثل افسانه‌ی علمی، که هدف‌اش بهم‌زدن تعادل [روزمره] و از جاکندن و آشفتن روان است.» (ص ۲۱۴). اگر پورنوگرافی را ژانر ادبی (یا سینمایی) بدانیم، معیارهای ارزش‌گذاری از زیباشناسی ِهنر برگرفته می‌شوند و فراورده‌ها ــ اعم از «اثر هنری» یا «کالا» ــ طیفی را می‌سازند از تولیدات والا تا محصولات توده‌پسند در بازار. سونتاگ از آنجا که توجه‌اش عمدتاً معطوف به تعداد محدودی از آثار پورنوگرافیک ادبی است (کارهای ژرژ باتایی، پاولین ره‌آژ، ژان دوبرگ، و مقایسه‌ی آنها با کار مارکی دوساد)، تا آنجا پیش می‌رود که پورن ادبی را در نحوه‌ی عملکرد  وتأثیرگذاری با متون تئولوژیک مقایسه ‌کند: «از جهاتی، به کار گرفتن وسوسه‌های شهوانی به عنوان یکی از مضامین ادبی شباهت پیدا می‌کند با برخورد ادبی به موضوع دیگری که بر سر آن کمتر منازعه می‌شود یعنی وسوسه‌های مذهبی. اگر این‌طور مقایسه کنیم، شکل آشنای اثر گذاری پورنوگرافی ، که مُصر و پرزور جلو می‌آید، جور دیگری به چشم می‌آید. عزم جدی برای تحریک خواهش ِشهوانی در خواننده در حقیقت نوعی از وعظ و خطابه و تبلیغ عقیدتی و روحی است. پورن به شکل ادبیات ِجدی با هدف "جلب هیجان" به همان نحوی عمل می‌کند که کتاب‌های مشتمل بر تجارب تکان‌دهنده‌ی روحانی قصد "جلب مؤمنانه" به دین خاص را دارند.» (ص ۲۱۴) چنین مقایسه‌ای به سونتاگ اجازه می‌دهد که او مثلاً به تماتیک‌هایی بپردازد چون پورنوگرافی و گرایش به مرگ ، یا فراگذشتن از مرز جنسیت‌های ثابت در پورن.
***
  
برای خود من فانتزی دربرگیرنده‌ی تخیل هنری هم هست اما به «هنر» محدود نمی‌شود. در نگاه من «فانتزی» فشرده‌ی خواهش‌هایی است که از مرز اخلاقیات عبور می‌کند، تصاویری از«واقعیت» است که تخیل به دلخواه برمی‌گزیند در جهت ارضاء آن خواهش‌ها، و در مواردی منطق واقعیت را هم، شبیه خواب و رویا، به حال تعلیق در می‌آورد تا واقعیتی تازه و خاص بیافریند.‌ فانتزی برونفکنی ِخواهش و سوارکردن‌اش بر واقعیت است به شکل یک «روایت» (ادبی یا تصویری یا سینمایی). «عبور از مرز اخلاق ـ هنجار ـ قانون» (ترانسگرشن) مستلزم خطر کردن است زیرا خصومت جامعه و مدنیت را برمی‌انگیزد. تقبل این خطر برای یک ترانسگرسور حقیقی از اجباری درونی برمی‌اید، اجباری که لگام ندارد، «وجدان» نمی‌شناسد. روایت می‌تواند واجد ارزش هنری باشد یا نباشد. مردمی که سعی می‌کنند فانتزی خود را در واقعیت تحقق ببخشند غالب اوقات تبدیل به مجرم، جانی، یا «منحرف» می‌شوند و از همین رو انسان‌ها از فانتزی‌های عمیق روانی ِخود کمتر صحبت می‌کنند (یا حتا کمتر در سطح زبانی به آن واقف‌اند) زیرا از چشم دیگران حتا اگر عمل هم نکرده باشند به عنوان «منحرف» طرد می‌شوند. از سوی دیگر، وقتی نویسندگان وهنرمندان همان فانتزی‌ها را به شکل «روایت هنری» بیان می‌کنند، چون این اتفاق ظاهراً در «تخیل» روی داده، مورد پذیرش مخاطبان خاص واقع می‌شود. عناوین «تخیل»، «ادبیات» و «هنر» به فانتزی مشروعیت می‌بخشد، اما همان فانتزی در پورن  با عنوان «انحراف جنسی» یا «خشونت و خوی تجاوز» محکوم می‌شود. در پورن‌بلاگ‌های آینده باید به تعریفی از «تجاوز» برسیم که متمایزش کند از فانتزی ِ ترانسگرشن.

***

اگر از دید الیتیستی سونتاگ بگذریم که صفحاتی را صرف اثبات «ادبیات» بودن تعداد محدودی از آثار پورن فرانسوی می‌کند (مثلاً «داستان اُ» از پاولین ره‌آژ و «داستان چشم» و «مادام ادواردا» از باتایی)، او هم دقیقا بر خصلت «ترانسگرشن» به عنوان وجه اصلی پورن انگشت می‌گذارد و همین است که برای ما اهمیت دارد. به نظر می‌رسد پورن یکی از مناسب‌ترین ژانرها برای بازنمایی ِ«ترانسگرشن**» و «دمونیک***» است. به خاطر فقدان معادل دقیق به فارسی، به ناگزیر اینگونه بیان می‌کنم : ترانسگرشن = «فراگذشتن از هر مرز مجاز به حیطه‌های ناشناخته برای رسیدن به سطوح غیرمتعارفی از شناخت انسانی»؛ دمونیک = «شیطان‌الهام‌گرفته، فراسوی حوزه‌ی امن روانی و اجتماعی، به سمت خطه‌های تاریک و ناشناخته در رابطه‌ها و تصورات». صحبت از «شکل های دیگری از شناخت» است و پورن به مثابه «نوعی از معرفت انسانی» (به تَبَع نیچه و فوکو). به لفظ الاهیاتی، پورن کفر و زندقه است برای هنجارهای «سلامت و امنیت» در جامعه که همان نظم مستقر باشد. این دید، وارونه کردن نظریه‌ی انتقادی ِمکتب فرانکفورت (به ویژه آدورنو ومارکوزه) است که محصولات فرهنگ توده‌گیر را (موسیقی راک، جاز، فیلم هالیوود، «صنعت فرهنگ») ابزاری برای دستاموزساختن و تثبیت روابط سروری و بندگی در جامعه‌ی آمریکایی می‌داند.

«داستان چشم» و «آبی ظهر» نوشته‌ی ژرژ باتایی

مثل همه‌ی زنان فمینیستی که می‌خواهند همدلانه خاصیت اروتیک یا کشش شهوانی ِ پورن را «از درون» درک کنند، سوزان سونتاگ در همان گام اول پورنوگرافی را از حوزه‌های آسیب روانی و جنایت و جنحه (پاتولوژی و کریمینالوژی) خارج می‌کند. ارتکاب جرم اخلاقی یا قانونی، خشونت علیه زنان و غیره برای زنی که در پهنه‌ی فانتزی پورن را به شدت جذاب می‌بیند راه به شناخت سکسوآلیته نمی‌برد، فقط آن را به دادگاه می‌کشاند ، محکوم و مجازات می‌کند. حتا صحبت از «حق آزادی بیان» هم نیست (حق تولید آثار «قبیحه» و «ضاله» درجامعه‌ی مدنی لیبرال)، مشکلی که مثلاً آثار جیمز جویس، دی اچ لارنس، ولادیمیر ناباکف، هنری میلر، آنائیس نین، و دیگران با آن مواجه بوده‌اند. سونتاگ به سادگی اشاره دارد که برای فهم تخیل پورنوگرافیک باید فاصله بگیریم از دیدگاههای طبی و کلینیکال یا اخلاقی و حقوقی.

***

مهم‌تر و اساسی‌تر به گمان من این نظر سوزان سونتاگ است که ما به فهم تخیل پورنوگرافیک (تبلور سکسوآلیته‌ در ادبیات یا هنر) پی نمی‌بریم اگر از سکوی دفاع از یک «سکس سالم» به آن حمله ببریم. سکس و سکسوآلیته‌ی انسانی پدیده‌هایی «سالم» نیستند، هرگز نبوده‌اند، و نمی‌توانند باشند. بی‌فایده است در برابر سرکوب‌های اخلاق دین مسیحی (ترس از گناه، هراس از بدن و مادیت تن و نیازهایش)، و برای «رهایی» از این هراس‌ها ، نوعی از آمیزش جنسی تندرست و هم‌نوا با طبیعت و زیبایی و عشق و پیوندهای روحی تجویز کنیم. سکس سالم در برابر شهوات بیمارگون! لطافت در برابر خشونت. عشق در برابر تحقیر. در تخیل پورنوگرافیک این مفاهیم دلالت‌گری متعارف ندارند؛ شهوت یا عشق، سروری یا بندگی، تعادل یا جنون ، فردیت یا بی‌خویشتنی، درد یا لذت، زخم یا مرهم، دوقطبی‌هایی با مرزهای شناخته‌شده‌ی هنجارین نیستند.  مثل هر پدیده‌ی عمیقاً انسانی، سکسوآلیته دارای «پاتوس» خاص خودش است، و این دردمندی ِ تاریک و خطرناک تنها در تخیل پورنوگرافیک می‌تواند به بهترین نحو خود را عیان کند. تخیلی که هیچ قرابتی با منزه‌طلبی‌های «رهایی بخش» مصلحان اجتماعی و خیرخواهان روحانی،اخلاق‌گرایان چپ یا راست، و «نیوایجی»های یوگا و شمع و عود و عنبر ندارد. در این باره سونتاگ می‌نویسد:
«دیدگاه رایج که ملغمه‌ای است از نظرات روسویی (متأثر از ژان ژاک روسو) و فرویدی و تفکر اجتماعی لیبرال، به سکس به عنوان پدیده‌ای نگاه می‌کند کاملاً قابل فهم هرچند نادر و پربها که سرچشمه‌ی شوق عاطفی و لذت جسمانی است. در این دید، مشکلات فقط وقتی بروز می‌کند که نظارت دیرینه‌ی آیین مسیحی بر انگیزش‌های شهوانی، این امیال را از شکل طبیعی خارج کرده و همین دفورمه شدن ِ حسیّات را در این فرهنگ مردم به شکل زخم‌هایی عمیق حس کرده‌اند. نخست، معصیت، گناه، و تشویش روان؛ سپس کاهش قابلیت‌های جنسی که اگر نگوییم به بی‌میلی و عقیم‌شدن کامل انجامیده، دست‌کم انرژی اروتیک و شهوانی را به تحلیل برده و به سرکوب عناصر طبیعی در اشتهای شهوانی انجامیده است («انحرافات جنسی»). عاقبت کار در چنین فرهنگی، اشاعه‌ی دورویی در میان عوام است آنجا که با شنیدن خبری از لذت‌های جنسی دیگران تحریک شده ، به شکل حسادت، هیجان و فضولی، انزجار، و تحقیر و نفرت، واکنش نشان می‌دهند. طبق این دید (روسویی و لیبرال)، پدیده‌ی پورنوگرافی از آلوده شدن سلامت جنسی ِاین فرهنگ زاده می‌شود. من اینجا قصد ندارم با این تشخیص تاریخی از یک بیماری فرهنگی در خصوص از قواره افتادن سکسوالیته در غرب جدل کنم. با این حال، چیزی که به نظر من در این مجموعه آراء صاحبنظران به چشم می‌خورد این فرض مشکوک و قابل پرسش است که گویا حرص شهوانی در انسان اگر به حال خود گذاشته شود به خودی خود کارکردی خوشایند و طبیعی دارد و آنچه «زشت و قبیح» می‌نماید فقط قراردادهای تحمیلی ِ جامعه‌ای است که لذات جنسی را طرد کرده، شهوانیت را سخیف و پلشت جلوه می‌دهد. درست همین فرض [مبتنی بر طبیعی بودن تندرستی سکس سالم] است که سنت ادبیات فرانسوی متأثر از دوساد، لوتره‌آمون، ژرژ باتایی، و مؤلفان «داستان اُ» و «ایماژ» آن را مردود اعلام کرده‌اند. در آثار آنها، آنچه هرزه و قبیح می‌نماید یک انگاره‌ی بنیادی ِآگاهی انسانی است، چیزی به مراتب عمیق‌تر از ناخوشی ِجامعه‌ای که از نیازهای بدن رو برتافته است. سرکوب‌های آیین مسیحی به کنار، سکسوآلیته‌ی انسانی پدیده‌ای به شدت ناشناخته است که، دست‌کم به طور بالقوه، در زمره‌ی تجارب معطوف به منتهای افراط (اکستریم) در انسانیت‌اند و نه آنچه معمول و روزمره است. حتا وقتی که رام و دستاموز شده، سکسوآلیته یکی از نیروهای «دمونیک» در آگاهی انسانی است که ما را به تناوب با تابوها، تمناهای منع شده، و امیال خطرناک پیوند می‌دهد؛ این طیفی است از تمایل به ارتکاب خشونت بی‌دلیل و ناگهانی به دیگری تا نیاز شهوانی به اَمحاء ذهنیت خودی، تا فریبندگی ِخود ِمرگ و اضمحلال. حتا در سطح «مود» و حس‌های خفیف جسمانی، عمل عشق ورزیدن بیشتر به حملات صرع می‌ماند تا مثلاً صرف غذا یا مکالمه‌ی عادی. هرکسی (دست‌کم در خیال) دلربایی اروتیک قساوت فیزیکی [بر بدن دیگری] را حس کرده همانطور که کشش فریبنده‌ی چیزهای شرم‌آور و نفرت‌انگیز را.» (صص ۲۲۱ - ۲۲۲ ، مترجم : ع ـ ک)
***

در خصلت‌یابی فانتزی پورن یا به زبان امروزی مدینه‌ی فاضله‌ی پورن، پورنوتوپیا، سوزان سونتاگ می‌نویسد:
«جهانی که تخیل پورنوگرافیک ارائه می‌کند یک جهان تام (توتال) است. این جهان از قدرتی برخوردار است که دلمشغولی‌های گوناگون را می‌بلعد و هضم می‌کند تا استحاله یابند و ترجمان پول شناور یا ارز رایج برای معاملات اروتیک باشند. همه‌ی کنش‌ها به صورت «معاملات» یا داد و ستد سکسی به تصور در می‌آید. در نتیجه، پورنوگرافی از تفکیک ثابت جنس‌ها  سرباز می‌زند و اجازه نمی‌دهد فقط یک نوع عادت و رفتار جنسی و یک تابو همیشه مسلط باشد. علت را می‌توان از لحاظ «ساختاری» توضیح داد. بای‌سکسوالیته (تمایل به دوجنس)، زنا با محارم، و مرزشکنی‌هایی از این دست که در روایت‌های پورنوگرافیک اموری رایج‌اند، کارکردشان بالا بردن تعدد امکانات «معامله» و داد و ستد است. در شکل آرمانی خود، باید این امکان فراهم باشد که هرکسی با هرکسی ارتباط سکسی برقرار کند.» (ص ۲۲۹ مترجم : ع ـ ک)
***

آماتوری بودن یا ناشیانه بودن بسیاری از فراورده های پورن، از دید معیارهای «ادبیات» و «هنر»، باز هم سونتاگ را قانع نمی‌کند که آن‌ها را به عنوان آشغال مصرفی و دور ریختنی کنار بگذارد. او می‌نویسد:
«عدم چیرگی فنی و جنبه‌های مضحک در بیشتر آثار پورنوگرافیک بر همگان روشن است. اما چیزی که در تخیل پورنوگرافیک کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد حس تأثر و اندوهباری (پاتوس) آنهاست. بیشتر آثار پورنوگرافیک به چیزی به مراتب عام‌تر از خُسران شهوانی اشاره دارند. منظور من تجربه‌ی ناتوانی ِ دردآلود (تروماتیک) سرمایه‌داری مدرن است در فراهم آوردن محمل‌هایی اصیل برای آنکه انسان بتواند گرایش همیشگی‌اش را به وسوسه‌های تب‌آلود شهودی و الهامی و اشتیاق‌اش را به تمرکز و تعمقی که منجر به فراتر از خویشتن رفتن شود ابراز کند. طلب انسان‌ها به پرواز و عبور از آنچه «شخصی» است همانقدر عمیق است که نیاز به «شخص» بودن و «منفرد» ماندن. اما این جامعه آن نیازها را پاسخ نمی‌گوید. فقط می‌توان سلسله واژگانی «دمونیک» به ما بدهد که از طریق آنها رفتارمان انتخابی باشد نه تنها برای از خویش فرارفتن بلکه همزمان خویشتن تباه ساختن و خود نابودگری.» (ص ۲۳۱، مترجم : ع ـ ک)
تخیل پورنوگرافیک، اگر به ابتذال کشیده نشود، به باور سونتاگ که هنوز از دید منتقد آوانگارد و الیتیست به آن نگاه می‌کند، می‌تواند به نوعی از «حقیقت» دسترسی پیدا کند. او می‌نویسد:
«این حقیقت درباره‌ی سکس، درباره‌ی شخصیت فرد، درباره‌ی نومیدی‌ها و حدها و مرزها، وقتی که به زبان هنر بیان شود می‌تواند تبدیل به حقیقتی مشترک شود. هرکس لااقل در خواب یا خیالبافی، در ساعات و روزهایی، اگر نه طولانی‌تر، در تخیل پورنوگرافیک زیسته است؛ اما فقط ساکنان دایم‌اند که می‌توانند از آن تخیل یادگارها، فتیش‌ها و آثار هنری بیافرینند. روایتی از این دست را در تخیل پورنوگرافیک شاید بتوان شعر عبور نامید [عبور از مرزها، شعر ترانسگرشن و پرواز]، شعری که همزمان دانایی و معرفت نیز هست. آن کس که قادر است درگذرد و عبور کند، فقط خردکننده‌ی قواعد نیست. او به جایی قدم می‌گذارد که دیگران نرفته‌اند؛ و او چیزی می‌داند که دیگران نمی‌دانند.» (ص ۲۳۳ مترجم : ع – ک)

#پورن_بلاگ
شماره‌ی چهار

*Susan Sontag, “The Pornographic Imagination”, in A Susan Sontag Reader, New York: Farrar, Straus & Giroux, 1982. First edition. Hardcover. With an introduction by Elizabeth Hardwick.
** Transgression
*** Demonic

معادله‌ای از لذت ـ قدرت

عبدی کلانتری

تشنه‌ی دیدن‌اش هستیم اما همزمان می‌خواهیم از آن بپرهیزیم! این راز سرگشاده‌ی همه‌ی ماست. همه می‌بینیم و کتمان می‌کنیم. چرا می‌بینیم و چرا پنهان می‌کنیم؟ چرا با تمنا پس می‌زنیم؟ چیزی بیشتر از کنجکاوی است، خواهشی و کششی ناشناخته از اعماق ناخودآگاه که فقط با «لذت» سیراب می‌شود، بی‌توجه به هرنوع اخلاقیات و ملاحظات اجتماعی و سیاسی. می‌خواهد آنچه منع شده را ببیند و لمس کند؛ اما به محض رویارویی با آن، هراس دیگری بر آگاهی چنگ می‌اندازد که ترس از آلوده شدن به پلیدی است: اینکه شاید همه‌ی آنچه از «نیکی» در ضمیر و کردار خود ــ در خلوت و در اجتماع ــ نهادینه کرده‌ایم به ناگاه دستخوش طوفان «شهوت» شود، ما را نزد وجدان خود و پیش چشم دیگری بی‌آبرو سازد. پورن راز سرگشاده‌ی همه‌ی ماست. بیاییم اینجا به کوچه  پس‌کوچه‌های آن سفر کنیم. بکاویم، بپرسیم، خطر کنیم. 
#پورن_بلاگ
شماره‌ی یک
~~~

در ابتدای کار تعریف به دست نمی‌دهیم. نگاه آکادمیک نخواهیم داشت. اما با یک فرض بنیادی شروع می‌کنیم : پورن فانتزی است در معادله‌ی خاصی از لذت/قدرت. بازی تخیل و زبان و قدرت است. در وهله‌ی نخست به مثابه «فورم بیانی» به آن نگاه می‌کنیم. فانتزی (= رویا در بیداری؛ قصه‌ی خیالی) با کانفیگوریشن خاصی از لذت/قدرت! فانتزی ِسکس در جایی مقابل قدرت می‌ایستد (ترانسگرشن / تابوشکنی) و در جایی دیگر توسط قدرت مدیریت می‌شود و لذت‌اش را در درون رابطه‌ای از «قدرت ـ انقیاد» باز می‌سازد. به درجه‌ای که شکل‌های قدرت و انقیاد مشخص و تاریخی باشند، لذت و شکل فانتزی ِسکس نیز دارای تعیّن مشخص و تاریخی خواهد بود. در این باره بیشتر حرف خواهیم زد.
#پورن_بلاگ
شماره‌ی دو

ما خود آفریده‌ی زبان و تخیل‌ایم. اگر قیدی نباشد، می‌توانیم هر پدیده‌ای را «اروتیزه» کنیم، تقریباً هر پدیده‌ای را. آیا این خطرناک است؟ نه تنها در روزمره‌گی‌ها، بلکه حتا و بیشتر در شرایط خاص یا خطیر. لحظه‌ای تردید نکنید که شما و من می‌توانیم خشونت، شکنجه، یا جنگ را هم اروتیزه کنیم تا از آن «لذت» (لذت تن و تخیل) برگیریم، و این حتا لازم نیست از چشم سروری باشد، می‌توان در مقام «قربانی» به همین‌سان تن به نشئه‌ی لذت/درد سپرد. بازی قدرت مورفین ماست، ترس ما و سُکر ماست.
#پورن_بلاگ
شماره‌ی سه